به انتظار روزهای خوب ننشینیم، به انتظار فرج زمینه ساز و عمل کننده به خوبی ها باشیم.
تیر 16, 1396 نوشته شده توسط 

نامه ای به نرجس خاتون

حضرت خاتون سلااام.

اینک در کنار مزار غریبانه تان زانوی ادب زدم و بر غربت شما و فرزندتان اشک می ریزم.

سال ها بود که آرزوی چنین روزی را داشتم. ده سال پیش، توفیق این محضر نصیبم شده بود.

حضرت نرجس خاتون؛ از دلبندتان برایم می گویید؟

 

حضرت خاتون سلااام.

اینک در کنار مزار غریبانه تان زانوی ادب زدم و بر غربت شما و فرزندتان اشک می ریزم.

سال ها بود که آرزوی چنین روزی را داشتم. ده سال پیش، توفیق این محضر نصیبم شده بود.

حضرت نرجس خاتون؛ از دلبندتان برایم می گویید؟

این جا خانه شماست و عطر و بوی فرزندتان محسوس است.

حکیمه بانو نیز شاهد بود وقتی پاره ماه نورانی خانه عسکری علیه السلام دیده بر دنیا گشود.

یادتان هست؟

مهدی دلبند شما با ورودش به هستی، هستی را نور باران کرد و وقتی سوره قدر قرائت نمود، فرشتگان و عرشیان را مات قدرت نورانی خود کرد.

حضرت بانو؛یادتان هست لحظه ای که پرده ای میان شما و نازنین مولودتان حایل شد ، نگران شدید و بر شوهر با کرامت تان شکوه بردید که فرزندم را کجا بردند؟ لحظه ای تاب دوری آن ماه رخسار را نداشتید.

امام عسکری علیه السلام شما را آرام کرد و فرمود؛ کودک تو بهانه و محور آفرینش است.ملایکه او را به عرش بردند تا زیارتش کنند.

با آنکه می دانستی در حفاف فرشتگان است و در امنیت کامل، غم فراق لحظه ای او، آتش تان زد.

بانوی مکرمه؛ می بینی دلبندتان چگونه دلربایی می کند که ثانیه ای بدون او سخت است و طاقت فرسا.

اکنون بگو ما شکوه بر که بریم؟

باور کنید نازنین دردانه شما دل ما را نیز ربوده است.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

حضرت بانو؛ به حتم ،گفتمان محمد بن مسلم و صادق آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین را شنیده اید. محمد چند روزی امامش را ندیده بود و وقتی شرف حضور یافت، بغض گلو امانش را برید و اشک هایش بر گونه جاری شد.امام مهربان از علت گریه جویا شد. محمد گفت؛ آقای من از دوری چند روزه تان ناله می زنم و تاب فراق تان را ندارم.

بارها به مرد وفا و علم، محمدبن مسلم گفته ام که؛ تو چند روزی امامت را ندیدی و ما نادیده خریدارش شدیم و سالیان سال است که تب فراقش بر وجودمان شعله می کشد.

و باز خاطره ای دیگر آتشم می زند که ای بانو؛

ندیدن چند لحظه ای کودک تان شما را به یاد یک حادثه نمی اندازد؟

قنداقه دست به دست می چرخید تا شاید آرام بگیرد اما او تماما ناله بود و گریه.

پدر که تنها ترین شده بود، در میانه کارزار رزم و شمشیر، صدای شش ماهه اش را شنید و آمد و تقاضای قنداقه کرد.

حضرت نرجس خاتون؛ رباب مادر بود و علی اصغر شش ماهه دلبر او.

رباب با چشمانی اشک آلود و بغضی در گلو تمام هستیش را در قنداقه گذاشت و تقدیم شوهر کرد.

اما با این تفاوت که دیگر امیدی به بازگشت در دانه خویش نداشت.

حضرت خاتون؛ دلبند شما برگشت و دلبند رباب...

فذبوحه من الاذن الی الاذن

گوش تا گوش این نازدانه به نوازش تیری سه شعبه سپرده شد و پدر، شرمسار قنداقه یاقوتی را به زیر لباس رزم گرفت.نه طاقت ماندنش بود و نه روی برگشتنش نزد همسر.

حضرت نرجس؛ ای مادر پدر؛

اکنون رهسپار کربلا هستم و نمی دانم چه زمان دیگری تشرف در محضرتان نصیبم می شود.

نا امید رهسپارم نکن.

سلامم به آن گمگشته دوران برسان و بگو؛

ای آقای من؛ این ما هستیم که گم گشتیم و تو هویدا تر از خورشیدی.

پیدایمان می کنی؟

نرجس خاتون؛ دوری تان پیرم می کند. الوداع

والسلام

فرزند ناخلف فرزندتان.

261 آخرین ویرایش در جمعه, 16 تیر 1396 ساعت 07:31

برای تو...

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی توچندیست که درکارزمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

درباره‌ی استاد

حجت الاسلام والمسلمین سید عبدالکریم حسینی؛ متولد 1350

استاد و مبلغ مباحث مهدویت در حوزه های علمیه، دانشگاه ها، مدارس، مساجد، نهادها و ارگان های مختلف و همچنین از مبلغین بین المللی می باشند که در کشورهای گوناگون ازجمله: آلمان، استرالیا، انگلستان، هلند و... تجربه تبلیغ دارند، همچنین در تولید محتوایی برنامه های رادیویی و تلویزیونی مهدویت و احکام نیز همکاری بسزایی دارند. تحصیلات استاد، معادل کارشناسی ارشد در رشته مهدویت و معادل دکتری در فقه و اصول است.

abdolkarim hoseini