1  پیش کش  
2  پیش درآمد
 مقدمه
4  معنای لغوی حجت
5  معنای اصطلاحی حجت
6

 فصل اول

7  نیاز انسان به حجت و لزوم آن
8  ادله عقلی اثبات حجت
9  ضرورت شناخت
11  دلیل نقلی اثبات حجت
12  ضرورت حجت در قرآن
13  ضرورت وجود حجت
14  هدفداری انسان 
15  همیشگی و پیوستگی حجت
16  پیوستگی حجت در قرآن
17  پیوستگی حجت در سوره مومنون
18  سوره رعد و پیوستگی حجت
19  استمرار و دائمی بودن حجت و بررسی آن در نهج البلاغه
20  خطبه 91
21  خطبه 94
 فصل دوم
 حجت های بعد از رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)
 چرا خاتمیت؟
 چرا خاتمیت و انقطاع وحی؟
 ویژگی های حجت های بعد از رسول(صلی الله علیه و آله و سلم)
 ویژگی های اهلبیت(علیهم السلام) در دومین خطبه
 خطبه 152
 چگونگی ارتباط انسان با خدا
 هدف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)
 خطبه 239
 مقایسه راه شناخت
 راه های شناخت ائمه(علیهم السلام)
 ائمه(علیهم السلام) میزان حق
 شیوایی کلام ائمه(علیهم السلام)
 خطبه 105
 مسئولیت امام پس از رسول(صلی الله علیه و آله و سلم)
 وظیفه مردم در برابر امام
 تشکیل حکومت دینی
 نسب ائمه اطهار(علیهم السلام)
 حجت های بعد از رسول از چه تباری هستند؟
 فصل سوم
 آخرین حجت
 وصیت امام به کمیل
 علم معیار دسته بندی ها
 کمی عالم و متعلم و زیادی نابخردان
 برتری علم بر ثروت
 سرانجام عالم و سرمایه دار
 گروه های مختلف مردم در زمان امیر المومنین(علیه السلام)
 حجت های بعد از رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) ظاهر و پنهان
 دوران ائمه(علیهم السلام) به سه دوره تقسیم می شود
 بنی عباس و حجت دوازدهم(علیه السلام)
 فلسفه غیبت
 شمار ائمه اطهار و جایگاه آنان
 نقش ائمه(علیهم السلام)
 علم امام
 صفات حجج
 اشتیاق علی(علیه السلام) برای دیدار آنها
 برخورد مردم با حجت های بعد از رسول(علیهم السلام) - حکمت
 نوید به حکومت مهدی(علیه السلام) - حکمت 209
 منتظران راستین
 زمان ظهور
 برخورد مردم هنگام ظهور
 خطبه 138
 جهت یابی انسان توسط حضرت مهدی(علیه السلام)
 انسان آخرالزمان و قرآن
 مهدی(علیه السلام) و قرآن
 جهان در آستانه ظهور
 دعوت سروش آسمانی به مهدی(علیه السلام)
 زمین و حضرت صاحب الزمان(علیه السلام)
 اولویت های سیره مهدی(علیه السلام)
 تشریح جنگ سفیانی
 مسئولیت انسان در فتنه ها
 خطبه 150
 وجود مکاتب متعدد در عصر غیبت
 انحراف در عصر غیبت
 سیره حضرت مهدی(علیه السلام)
 مخفی بودن حضرت مهدی(علیه السلام)
 صفات یاران مهدی(علیه السلام)
 خطبه 100
 اقدام رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برای بعد از خود
 پایان غیبت
 اولین اقدام
 دومین اقدام
 انسان های غیر منتظر
 چرا مایوس نباشیم؟
 خطبه 182
 حکومت حافظ حکمت
 آداب فراگیری حکمت
 حکمت تنها مطلوب مهدی(علیه السلام)
 زمان غربت مهدی(علیه السلام)
 مهدی بقیه الله(علیه السلام)

 

پيش كش

جزاى اين اثر، بدرقه راه كسى باد كه باحلم گران سنگش، بارهاى سنگين جهالت و غفلت و عجولى ما را به دوش كشيد، و ما را همراه با بيّنات و بصيرت تا دروازه هاى مدينة الرسول(صلى الله عليه وآله وسلم)راه برد، و با على(عليه السلام)، دروازه بان آن شهر، آشنا نمود، و عشق او را در قلب مان شعلهور ساخت.

در اين سير، به قدر خويش واقف شديم، و ضرورت وجود حجّت خدا را، احساس كرديم، و همراه على(عليه السلام)تاريخ را درنورديم تا به آدم، اول حجّت خدا، و خاتم، آخرين رسول او، و بقية الله الاعظم، آخرين حجّت خدا، شناخت پيدا كنيم و با آنها همراه شويم.

حجّتش از او خشنود باد! كه ما را از «عرفات» حق گذراند، آنگاه به حريم ها و ناموس هاى او در مشعر الحرام شعور يافتيم، و ما را در «منى» به درگيرى با آرزوهايمان فراخواند، تا دشمن اصلى خود را در دو حوزه درونى و برونى «رمى» نمائيم، و آن طور كه شيطان بزرگ را رانديم، شياطين ديگر را از صحنه دلمان بزدائيم.

با او به صفا رسيديم و از او مروّت و مردانگى آموختيم.

خداوند بر درجاتش بيفزايد و باران رضا و رضوانش را بر او جارى سازد و او را در زمره رجعت كنندگان در دولت كريمه قرار دهد.

ع ـ فلسفيان

   

طليعه

  

«يا صاحب الزمان أدركنا»

 

«حضرت مهدى(عليه السلام)» از نگاه «اميرالمؤمنين(عليه السلام)»،

«نويد عدالت» از نگاه «شهيد عدالت»،

«عدل فراگير» از نگاه «عدل در زنجير»،

«عدالت موعود» از نگاه «عدالت مظلوم» است.

بررسى ابعاد مختلف شخصيّت «آخرين امام» از ديدگاه «اولين امام» بيانگر نوعى «يگانگى» و «پيوستگى» در «سلسله امامت» است كه در سايه آن «بقاى ولايت» به عنوان «استمرار رسالت» تضمين مى شود، سمت و سوى توحيدى «جامعه» محفوظ مى ماند; وتلاش ها، مجاهدت ها و پايمردى ها وشهادت طلبى هاى «پيروان ولايت» به ثمر مى نشيند.

تأكيد بر «حجة اللّه» بودن امام زمان(عليه السلام) ـ با تكيه بر سنّت تغيير ناپذير الهى در اقامه حجّت ـ نوعى «مسئوليت آفرينى» براى مردم در قبال اوست. مسئوليّتى كه آنان را در پيروى از او تجهيز مى كند و نسبت به «اطاعت پذيرى» و «فرمانبرى» از او برمى انگيزاند.

«ثمره حجّت بودن امام زمان(عليه السلام)» تنها در قيامت و در پيشگاه ميزان عدل الهى ظهور و بروز نمى يابد، بلكه «عرصه زندگى» و حيات فردى واجتماعى نيز جلوه گاه آثار و ثمرات اين حجيّت است.

با «نگاه به حجّت» است كه «حقّ» تشخيص داده مى شود و انسان در «موضعگيرى» خود از اشتباه مصون مى ماند. با «تأسّى به حجّت» است كه «رفتار» مؤمن تصحيح مى شود و لغزش وانحراف برايش پيش نمى آيد. با «فرمانپذيرى از حجّت» است كه شيعه از فتنه ها به سلامت مى رهد، ونيك فرجامى دنيا و سعادت آخرتش ضمانت مى شود.

مولا على(عليه السلام) با تأكيد بر «ضرورت وجود حجّت» در بين همه انسان ها، در همه جاى زمين، هميشگى بودن و استمرار وجود او را خاطر نشان مى سازد; و با چنين تصويرى، نقش حضرت مهدى(عليه السلام) را به عنوان «آخرين حجّت الهى» حياتى تر و برجسته تر مى نماياند.

تقسيم بندى «حجّت قيام كننده به امر الهى» به دو گونه «حجّت ظاهر و آشكار» و «حجّت نهان شده مستور» كه تأكيدى بر عدم تفاوت آن دو نيز به شمار مى آيد، علاوه بر ابعاد كلامى، نوعى پاسخگويى به پرسش هايى است كه در زمانه غيبت نسبت به چگونگى بهره ورى از امام زمان(عليه السلام) پديد مى آيد.

«تأثيرات تكوينى» وجود حجّت به ظهور و غيبت او بستگى ندارد، چنانكه تأثير «هدايت تشريعى» و «راهبرى هاى عملى» او با نهانزيستى ظاهرى او تقليل نمى پذيرد. امام غايب نيز همچون امام ظاهرى كه در گوشه اى از دنيا اقامت گزيده و عملاً دور از دسترس اكثر ارادتمندان و پيروان خويش است، مى تواند با فرمايشات و توجيهات، و با نظارت پيدا و نهان، وبا بهره گيرى از نمايندگان و عاملان خود، در «اداره جامعه» مؤثر باشد.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه و ساير فرمايشات گهربار و معجزه آميز خويش تنها به ذكر «ابعاد وجودى امام زمان(عليه السلام)» و حتّى صفات و خصوصيّات شخصى آن بزرگوار اكتفا نكرده، بلكه به «ويژگى هاى دوران غيبت» نيز اشاره فرموده است. بر شمردن اين ويژگى ها ـ تحت عنوان ملاحم ـ نوعى «آماده سازى مردم» براى پذيرش شرايط سختى است كه در اثر دورى از امام معصوم(عليه السلام) پيش مى آيد. چنانكه نوعى آگاهى بخشى نسبت به چگونگى مقابله با «عوامل استمرار غيبت» نيز به شمار مى آيد.

بررسى «صفات منتظران»، از سويى آموزش «كيفيّت انتظار حقيقى» است، و از ديگر سو «معيارى» براى تشخيص «منتظران حقيقى» از «مدعيّان فرصت طلب» است.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) با بر شمردن اين صفات، در حقيقت «انتظار» را معنى مى كند، وراه وصول به «درجات پر ارج منتظران» را تبيين مى فرمايد.

«نگاهى به پيامدهاى ظهور» در كلام اميرالمؤمنين(عليه السلام) در حقيقت نوعى ترجمان آيات شريفه قرآن درباره «غلبه نهايى حق» و «امامت مستضعفان» و «وراثت صالحان» در زمين است. زمانى كه همه آراء و نظرات، رنگ وبوى «قرآن» مى گيرد و شميم عطرآگين «توحيد» سراسر گيتى را آكنده مى سازد.

* * *

كتابى كه پيش رو داريد ثمره تلاشى مختصر براى نماياندن چهره پرنور امام زمان(عليه السلام) از لابلاى سخنان نورانى مولاى متقيّان(عليه السلام) است.

تحقيقى در واژگان حجيّت و حجّت، مقدمه اى براى بررسى مقام و موقعيّت ويژه حجّت باقيه الهى، حضرت بقية اللّه «عجل اللّه تعالى فرجه الشريف» وبرشمارى ويژگى هاى اخلاقى ورفتارى او از نگاه اميرالمؤمنين(عليه السلام)است، چنانكه ذكر ويژگى هاى غيبت، ابعاد انتظار، صفات منتظران، نشانه هاى ظهور و پيامدهاى ظهور با بهره گيرى از كلام آن بزرگوار، مقدّمه اى براى شناخت آثار و بركات وجودى امام زمان(عليه السلام) در تحقق وعده هاى الهى نسبت به حفظ وحمايت از دين و حاكميت بخشيدن به قرآن و ولايت، وجهان گير وجاودانه شدن حكومت توحيد است.

واحد تحقيقات مسجد مقدس جمكران با تقديم اين اثر به ساحت مقدّس ولىّ عصر«عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف» توفيقات روز افزون همه ارادتمندان و منتظران حضرتش را در پيروى از آن بزرگوار آرزو دارد.

 

شيعته و انصاره و اعوانه.

 

واحد تحقيقات

مسجد مقدّس جمكران ـ قم

زمستان 1378

 

پيش درآمد

تاريخ گواه صادقى بر اين حقيقت است كه آدمى از ديروزش گذشته است و از امروز و حالش نيز مى گذرد و به آينده اش مى انديشد و دغدغه آن را دارد; و ذهن موّاجش با طوفان پرسش هاى بنيادى درباره آينده درگير است.

انسان به كجا رهسپار است؟ آينده او را چه كسى رقم مى زند؟ جوامع، ملتها و تمدنها در آينده چه سرنوشتى پيدا مى كنند؟ آيا همديگر را نابود مى كنند؟

آيا قدرت و ملت و تمدنى غالب مى شود و همه را تحت سيطره خود به زنجير مى كشد؟ آن تمدن پيروز كدام تمدن است؟ آيا همه در صلح و صفا در كنار هم زندگى مى كنند؟ سرعت پيشرفت علم و تكنولوژى و مدرنيته و پست مدرنيته، بشر را به كدام سو مى كشاند؟

اينها پرسش هايى است كه انسانِ در اوجِ رفاهِ امروز را، در بن بست درّه فردا گرفتار نموده است، و اين پرسش ها است كه پرداختن به آنها و بحث از آنها و پاسخ به آنها، در قالب تئورى ها و فرضيه هاى متعدد و متفاوت و گاهى متناقض، پر رونق ترين و جذّاب ترين مباحث انسانِ امروز را، به خود اختصاص داده است، و اينكه سال دو هزار و يك، سال گفتگوى تمدن ها ناميده مى شود به انگيزه خروج از اين بن بست و جواب به اين پرسش ها است، تا شايد اين درياى مواج و طوفانى فروكش كند و آدمى با اطمينان به آينده، خواب خوشى در امروزش داشته باشد.

به حق عصر جديد، عصر انتظار است و همه انسان ها در مواقف و مشاهد گوناگون از مناظر متفاوتى با دو انگيزه مختلف، به آينده بشريّت چشم دوخته اند; كسانى كه در انتظار آينده بهتر با رهايى از وضع موجود هستند، و آنان كه در اين انتظار، تثبيتِ وضعِ موجود را خواهانند.

به طور مشخص نظريه ها و فرضيه هايى را كه در پى پاسخگويى به انتظارِ انسانِ عصرِ انتظار هستند، مى توان اينگونه برشمرد:

1 ـ نظريه كمونيسم يا كمون نهايى: اين نظريه كه كارل ماركس آن را ارائه كرده، بر اساس جبر تاريخ و تحوّل در ابزارِ توليد و مناسبات توليدى، مراحل تاريخ بشريت را به پنج دوره تقسيم مى كند.

          1 ـ كمون اوليه و دوره اشتراك اوليه

          2 ـ دوره برده دارى

          3 ـ دوره فئوداليسم

          4 ـ دوره سرمايه دارى

          5 ـ دوره سوسياليسم

دوره كمونيسم و كمون نهايى هنگامى است كه انسان با نفى هر طبقه بندى و تغايرى و با اشتراك مالكيت در ابزار توليد، تاريخ خود را به پايان بَرَد، و آن مرحله، دوره رهايى از هر تبعيض و ظلم و ستمى خواهد بود و برابرى و برادرى و عدالت با نفى مالكيت خصوصى و تبديل «مَن ها» به «ما» گسترده و فراگير مى شود.

2 ـ حاكميت دموكراسى ليبرال: با شكست كمونيسم در تئورى و عمل، اين نظريه مطرح شده كه پايان تاريخ را كمون نهايى ماركس تشكيل نمى دهد، بلكه آن پايگاه تاريخى كه بشر به آن خواهد رسيد در همين نظام دمكراسى ليبرال غرب تبلور يافته است، و هيچ دگرگونى تاريخى پيش رونده ديگرى امكان وقوع ندارد.

3 ـ نظريه برخورد و رويارويى تمدنّها و پيروزى تمدن دموكراسى ليبرال غرب يا همزيستى مسالمت آميز تمدّنها. اين دو نظريه (2 و 3) وعده اى است به حفظ وضع موجود در جهان غرب و فراگيرى آن در سطح همه انسانها.

4 ـ موج سوم: نظريه اى است كه توسط «الوين تافلر» در دهه اخير مطرح شده است. او معتقد است كه بشريت از موج اول ـ يعنى نظام كشاورزى ـ عبور كرده است و از موج دوم يعنى نظام صنعتى در حال عبور مى باشد، و آينده بشريت را موج سوم تشكيل مى دهد كه در آن نظام فراصنعتى و حاكميت الكترونيك، همه محصولات سياسى، فرهنگى، اقتصادى و خانوادگىِ جامعه صنعتى را فرو مى ريزد، و توده ها را از بن بست جنگ و فقر و نابودى محيط زيست و از هم پاشيدگى خانواده ها در تمدن صنعتى رهايى مى دهد.

تافلر در پايان نامه تخيّلى، خطاب به بنيان گذاران جامعه صنعتى چنين مى نويسد:

«... اما اكنون مرگ اين نظام فرا رسيده و بايد جاى خود را به نظامى نوين بدهد».

5 ـ نظريه اديان: اديان به طور مشترك بشريت را به ظهور مصلحى كه انسان را از وضع موجود رهايى دهد، بشارت مى دهند، هرچند در شخص و شخصيت او اختلاف نظر دارند.

آنچه مشترك بين اين نظريه هاى متفاوت و متعارض ـ اعم از نظريه هاى به ظاهر علمى و نظريه هاى دينى ـ مى باشد، اين است كه همه معتقد و معترف به جهت دار بودن تاريخ بشرى هستند واينكه همه انسانها به سوى آينده و پايان تاريخ خويش در حركتند.

آنچه در اين نوشتار آمده، گوشه اى از تبيين نظريه اسلام به خصوص شيعه، در پاسخ به اين انتظار از نگاه حضرت على (عليه السلام)است، اميرالمؤمنين (عليه السلام)انسانى است كه در همه دلها علو دارد و عظمت او و نگاهش محدود به فرقه و مذهب و دين خاصّى نيست، چنان كه شافعى ـ رئيس يك فرقه از اهل سنّت ـ مى گويد:

ومات الشّافعي ليس يدري***علىّ ربّه ام ربّه الله

و جرجى زيدان مسيحى، او را «صوت العدالة الانسانية» مى نامد و... ، و در اعتقاد ما هستى به نگاه او پابرجاست، و آنچه در شعر نايد، وصف اوست.

توجه به اين انتظار يكى از محورى ترين مباحث نهج البلاغه است كه على(عليه السلام) به هر بهانه اى به آن مى پردازد ; چه در طرح مسأله به عنوان يك نياز و چه در پاسخ مسأله جهت هدايت به آن.

زيرا اميرالمؤمنين(عليه السلام) تداوم صراط مستقيم رسولان و پيامبران الهى است، و به تعبير قرآن كريم «لسان صدق» پدر انبياء، ابراهيم است كه اصلى ترين مسئوليتش نشان دادن آينده اين صراط و راه مستقيم است، تا انسان ها در بيراهه ها و بن بست ها و محدوديت ها خود را «گُم» نكنند و در جهالت و ضلالت و ظلمت اسير و سرگردان نشوند و در برابر آينده اى كه فردا از راه مى رسد «حجّت» را بر خود تمام ببينند.

اين رسالتِ حضرت على(عليه السلام) است تا نهضت انبياء عقيم نماند و توده ها در برابر آفريدگار خويش عذرى و حجّتى و توجيهى نداشته باشند:

(لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ).

اميرالمؤمنين(عليه السلام) بايد به توده ها بفهماند:

1 ـ نسل هاى آينده چون گذشتگان، نيازمند هادى و حجّت هستند.

2 ـ پروردگار انسان ها، هرگز آنها را بدون حجّت و هادى رها نمى كند.

3 ـ اين سلسله هاديان و حجج الهى چه كسانى هستند؟

4 ـ آخرين «هادى» و «حجّت» كه آينده بشريت را رقم مى زند، كيست؟

5 ـ اين آينده اى كه همگان انتظار آن را دارند كِى سر مى رسد و چگونه تاريخ كاروان بشرى، پايان مى پذيرد؟

ما نيز با الهام از كلام نورانى امام على(عليه السلام)، تا آنجا كه به ميزان شكرمان و رفع حجاب هاى درونى توانسته ايم دلمان را با صيقل دادن و زنگار زدودن، پذيراى تابش نور آن كلام گردانيم، در حل اين مسأله كوشيده ايم و «بضاعت مزجات» خود را بر عزيز مصر عرضه داشته ايم، تا از تصدّق و تفضّل و اكرام آن آسمان كرم، «كيل» و «ظرف» وجودمان را سرشار نماييم.

اين نوشته كه حاصل اين الهام و كرم و فضل است، در «يك مقدمه» و «سه فصل» شكل گرفته است. مقدمه، پيش درآمدى بر معناى لغوى و اصطلاحى حجّت و مقصود از آن است.

در فصل اول به نياز انسان به حجّت و به پيوستگى و استمرار حجّت هاى الهى بر اساس شواهد عقلى و نقلى، پرداخته شده و در پايان اين فصل از خاتميّت رسالت و فلسفه آن گفتگو شده است.

در فصل دوم از حجّت هاى بعد از رسول خاتم، از ويژگى ها و صفات آنها، از ايل و تبار و عدد آنها، و از رسالت و مسئوليت آنها، سخن به ميان آمده است.

در فصل سوم از آخرين حجّت خداوند و از كسى كه با او پايان تاريخ بشرى رقم مى خورَد و طومار هزاران ساله زندگى انسان در روى زمين بعد از او درهم پيچيده مى شود، از ويژگى ها، ياران، زمينه ها، اقدامات، برخوردها و... او گفتگو مى شود، تا با پايان اين سه فصل «نياز به حجّت و پيوستگى حجّت ها» و «حجّت هاى بعد از خاتم انبياء» و «آخرين حجّت حق بر زمين»، قلم به كسانى سپرده شود كه «درد دين» دارند و «سوز خدمت»، و «دغدغه آزادى بشريت»; و در «انتظار افق روشن آينده» و «طلوع صبح رهايى» لحظه اى درنگ ندارند و خود را در زمره كسانى مى دانند كه:

«يوطّئون للمهدى سلطانه»

اين نوشته هرچند بر محور كلام قرآن ناطق، حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(عليهما السلام) مى چرخد، اما هرگز از قرآن صامت و ثقل اكبر بى نياز نيست، آن طور كه قرآن صامت بدون على(عليه السلام) و ثقل اصغر، صامت است.

به اين جهت، در آغاز هر بحث، به اين حبل و ريسمان چنگ زده ايم و از نور آن اقتباس نموده ايم، و در مواردى، براى اينكه بر قرآن ظلمى نكرده باشيم و شرمنده نگاه رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) نباشيم و براى توضيح و تبيين آيه، اشاره گذرايى به كل سوره نموده ايم و همين سِير را در نهج البلاغه داشته ايم و بر خواننده است تا با اين سِير همراه شود و به مطالعه سوره يا خطبه بپردازد، آنگاه در آيه و عبارت مورد بحث، تأمل و دقت نمايد تا از اين خوان قرآن صامت و ناطق، همراه زيادى هدايت، سيراب برخيزد.

 

اللّهمّ ليّن قلوبنا لولىّ امرك

سيد عبدالمجيد فلسفيان

تابستان 1378

   مقدمه

على(عليه السلام) و پايان تاريخ

آخرين امام در نگاه اولين امام

  معناى لغوى حجّت

 

قبل از ورود به بحث، لازم است معناى حجّت و انواع آن بررسى شود و حجّت خاصّى كه مورد نظر است، بيان گردد. حجّت در لغت، از «حجّ» به معناى «قَصد» اخذ شده، و بر وزن فُعله، چون لُمعه و لُقمه مى باشد و به معناى چيز مشخص و داراى حد و مرز است كه براى اثبات مطلوب و بيان مقصود و دفع عُذر استفاده مى شود. بنابر اين «حجّت» هم حدود و ثغورى دارد و هم براى ارائه طريق روشن از آن استفاده مى شود.

حجّت هميشه دو طرف دارد; «له» و «عليه». دارنده حجّت براى اثبات مطلوب خود به چيزى چنگ مى زند كه براى مخاطب، از بين برنده عذر و عليه او خواهد بود. حجّت هم سو با كلماتى چون: دليل و برهان است.

«مَحجَّة» به راه روشن و مستقيمى مى گويند كه براى آن حجّت آورده شده، مطلوب و مقصودى است كه براى رسيدن به آن از حجّت استمداد شده، تا آن ها كه طالب راه هستند، از پرتو حجت، رسيدن را، و آن ها كه پذيراى حجّت نيستند، تيه و سرگردانى را پاداش گيرند.

 

معناى اصطلاحى حجّت

 

حجّت در اصطلاح هر علم و فن و گروه، معناى خاص و مصداق معينى پيدا كرده كه با معناى لغوى آن هماهنگ است.

حجّت منطقى: حد وسط قياس را گويند كه از صغرى و كبرى و نتيجه تشكيل مى شود و «حد وسط» عبارتى است كه در جمله صغرى و كبرى تكرار مى شود وتو را به نتيجه مى رساند و از راه معلومات، تو را با مطلوب مجهولت آشنا مى گرداند. گاه اهل منطق به مجموعه قياس ـ صغرى، كبرى و نتيجه ـ حجّت مى گويند.

مثلاً: على انسان محسنى است، و هر انسان محسنى خلوص در عبادت دارد، پس على خلوص در عبادت دارد; كه «انسان محسنى» را حجّتِ قياس مى گويند.

حجّت اصولى: چيزى كه به وسيله آن حكم شرعى استنباط شود وتكليف تو را در برابر شرع رقم زند، تا آن وظيفه از سوى شارع بر تو قطعيت يابد و عذر تو را در نياوردن آن بردارد. مثل اين كه مى گويند: عقل وخبر واحد و... حجّت است. آن جا كه تو از مَحَجّه و راه بازمانده اى، در حالى كه نه افراط كرده اى و نه تفريط، در برابر شارع عذر دارى.

حجّت كلامى: آنچه را خداوند به وسيله آن انسان ها را دعوت به خود كرده، تا هدايت شوند و به صراط مستقيم راه يابند. از آن جا كه خداوند انسان را در بهترين وَجه آفريده و او را در ابتداى راه گذاشته، تا با انتخاب مَحَجّه و طريق وسط همراه با سعى و تلاشِ پى گير، به لقاى حق برسد. بر خداوند است كه زمينه انتخاب آدمى را با نشان دادن صراط مستقيم، فراهم نمايد. به آنچه كه آدمى را به اين مطلوب مى رساند، حجّت گفته مى شود كه هم شامل آيات الهى مى شود و هم كتاب هاى آسمانى را در برمى گيرد و هم بر رسولان و پيامبران الهى و اوصيا و جانشينان آن ها اطلاق مى شود.

بنابر اين راهى كه انسان در آن ذاهب و سالك و رونده است تا با سعى به لقاء برسد، به دو چيز نيازمند است: نورى كه همه راه را روشن كند و مشعل دارى كه اين نور را در راه نگه دارد. اين دو، حجت هايى هستند كه خداوند به وسيله آن ها انسان ها را به خود دعوت مى كند. نور، كتاب هاى آسمانى است كه بر پيامبران نازل شده است; چنانچه قرآن مى فرمايد:

(... وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ).

«و از نورى كه همراه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده، پيروى نمودند».

(...وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً).

«به سوى شما نور روشن كننده اى را فرو فرستاديم».

مشعل داران و راهبران اين نور و راه، پيامبران و امامانى هستند كه هميشه با نور، آدمى را به مبدأ هستى و جايگاه ابدى دعوت مى كنند و آن ها «حُجّت خدا» مى نامند. خداوند دو حجّت صامت و ناطق را در كنار هم و با هم براى حيات و سلوك و هدايت آدمى برگزيده است.

(... كِتابٌ أَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ لِتُخرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ بِإذْنِ رَبِّهِمْ اِلى صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميدِ).

«اين كتابى است كه ما آن را به سوى تو فرستاديم تا توده ها را به امر پروردگارشان از ظلمت ها به سوى نور و به سوى راه عزيز حميد، خارج نمايى».

از اين رو آخرين پيامبر خدا نورى را كه بر او نازل شده، پس از خود، با عترتش همراه مى كند و مى فرمايد:

«انّي تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتي اهل بيتي لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض»

«من در ميان شما دو چيز نفيس مى گذارم، يكى كتاب خدا و ديگرى عترتم كه خاندان منند واين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند».

راه بدون راهبر و بدون نور، با بى راهه يكى است. اين حجت ها در پى هم در طول قرن ها همراه با نور، در ميان امت ها آمدند و رفتند، تا در روز هيجدهم ذى الحجه در غديرخم، دين به اكمال، و نعمت به اتمام، و وحى و مَحَجّه به پايان رسيد و براى اين جاده روشن عَلَم ها و نشانه هايى گذارده شد و آن ها هر كدام در طى سه قرن بر مَركب صبر سوار شدند و به فوز شهادت نائل آمدند، تا راه را پاس و از انحراف نگه دارند.

اين ها دوازده مشعل دار بودند، كه هستى را روشن، و سنت ها را از بدعت ها جدا كردند و راه رسول را احيا و طريق اهل ضلال را امحاء نمودند، تا آن جا كه همه دشمنانِ نور دست به هم يازيدند و همچون فرعون با كشتن فرزندان فاطمه(عليهما السلام) براى خاموش كردن اين عَلَم ها و وارونه كردن اسلام، هجومى فراگير را تدارك ديدند. جامعه نيز خواستار خوابى خوش و دلى مشغول شد. و در تاريكى ها مى خواست بار مسئوليت را از دوش خود بردارد. مردم بار نهادند و از ولايت علوى شانه خالى كردند.

آنها مى خواستند نور خدا را خاموش گردانند، ولى سنت هستى اين بود:

(يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِاَفْواهِهِمْ، وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ).

«آنان مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند; ولى خدا نور خود را كامل مى كند هرچند كافران خوش نداشته باشند!»

خداوند نورش را در پس پرده غيبت نگه داشت و قائم آل محمد(عليهم السلام) را ذخيره حُجَج الهى قرار داد، تاآن گاه كه يار خواهد و...

(بَقِيَّةُ اللهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).

«اگر مؤمن باشيد آن كه را خداوند باقى گذاشته براى شما بهتر است»

هدف از اين نوشتار اثبات نياز به حجت هاى ناطق خداوند، وبيان صفات و ويژگى هاى آنان، وبحث از آخرين حجّت او است، كه در سه فصل آينده از آن گفتگو مى شود.

 

فصل اول

نياز انسان به حجّت و لزوم آن

  بعد از روشن شدن معناى حجّت و انواع آن، اين سؤال مطرح مى شود كه آيا نياز به حجّت، از نيازهاى ضرورى آدمى است، كه بدون آن حياتش ناقص است، يعنى آن طور كه انسان در ابتداى تولد به شير مادر نيازمند است و در ادامه زندگى به آب و نان و مسكن احتياج دارد، براى تداوم زندگى اش نيز به حجّت و ولىّ نيازمند است؟

گواه اين نياز چيست؟ كدام برهان، نياز به حجّت را اثبات مى كند؟ با اين كه خود شاهد هزاران انسان هستيم، كه بدون «ولىّ» زندگى مى كنند و باكشان نيست، اگر ديروز فاطمه(عليها السلام) الگو بود، امروز ديگران الگو هستند، و چه نياز به فاطمه(عليها السلام)؟!

ديروز گروهى به نام «براهمه» و امروز پيروان آن ها مدعى هستند، با داشتن عقل و حِسّ و تجربه، چه نيازى به حجّت و بعثت انبيا است؟ زيرا آن چه رسولان مى آورند، يا مطابق عقل است، كه همه مى دانند و تحصيل حاصل است، و يا مخالف آن، كه قطعاً باطل است.

اثبات نياز به حجّت، از دو راه ممكن است:

1 ـ دليل عقلى و استقرايى و تجربى.

2 ـ دليل نقلى ـ بيانات قرآن كريم و كلمات حُجَج الهى ـ

از آن رو كه در اين نوشتار محور بحث، سخنان حضرت على(عليه السلام) در نهج البلاغه است، اشاره اى گذرا به دليل هاى عقلى كرده، سپس با ذكر آياتى چند از قرآن كريم به تحليل كلام مولا مى پردازيم.

 

ادلّه عقلى اثبات حجّت

 

كسانى كه در اين حوزه قلم مى زنند، دلائل متعددى ذكر كرده اند:

1 ـ دليل لطف:

در تعريف لطف گفته اند: چيزى است كه انسان را به اطاعت خداوند نزديك، و از معصيت و نافرمانى او دور مى كند، و اين با وجود امام و پيامبر، حاصل مى شود. اين صغراى قضيه است; و بر خداوند لطف لازم است تا حجّت را بر انسان تمام كند و انسان به لقاء بار يابد و عذرى در برابر خداوند نداشته باشد. و اين كبراى قضيه است.

نتيجه اين كه; بر خداوند تعيين حجت، واجب و لازم است.

2 ـ برهان عنايت:

عنايت به معناى اعتنا داشتن و كوشش كردن وهمّت گماردن به اين كه كار به بهترين وجه انجام پذيرد و در اصطلاح فلسفى، توجه مافوق به مادون است. علم حق تعالى به نظام احسن و خير مطلق را، كه عين وجود نظام جهان هستى به نحو اتمّ و اكمل است، عنايت مى نامند.

حكما عنايت را به عنايت در علم ـ كه به آن علم عنانى مى گويند ـ و عنايت در فعل ـ به معناى آفرينش نظام هستى در كمال حُسن و اتقان و جمال ـ تقسيم مى كنند. و همان گونه كه نظام تكوين بهترين و كامل ترين نظامى است كه مى توان تصور كرد، نظام تشريع (نظام تربيت انسان ها) نيز بهترين نظام ممكن است. نظام تكوين پيش درآمد نظام تشريع، براى رسيدن انسان به كمال است.

وقتى خداوند اين گونه به نظام تكوين نظر دارد و هر چيزى را در حدّ عالى آن، خلق و هدايت كرده:

(... رَبُّنَا الَّذِي اَعْطى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى).

«پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه در خور اوست بخشيده، سپس آن را هدايت كرده است».

چگونه مى تواند به اشرف مخلوقات بى اعتنا باشد و انسان را بدون هادى و سرپرست به حال خود رها كند؟! پس وجود انسان بدون حجّت الهى موجب نقص نظام تشريع است، و اين نقص بر خداوند محال است.

بنابر اين اهتمام و عنايت خداوند به نظام انسانى، اقتضا دارد براى او حجتى مشخص كند، تا وى را به كمال و اهداف اصلى اش برساند.

3 ـ قاعده امكان اشرف

هر موجود اخس و پايين مرتبه اى در خلقش، نيازمند اين است كه موجود اشرفى قبل از آن خلق شده باشد، تا اين موجود اشرف علت به وجود آمدن آن موجود اخس باشد; و از نگاه ديگر هر موجود اشرفى كه يافت شود، بايد موجود اخسى كه معلول آن است نيز يافت شود. بنابراين قاعده، بين خداوند كه مجرد محض و اشرف بلا منازع است و بين انسان هاى عادى بايد مخلوقات و وجودهايى باشد كه نقش واسطه را دارد چه در خلقت و چه در شريعت.

4 ـ اثبات ضرورت حجّت از راه مقدمات سه گانه

الف: هدف از آفرينش انسان، كمال او است، كه لازمه اختيار و آزادى انسان است.

ب: انتخاب آگاهانه و كار خير، نيازمند شناخت راه و هدف است. بدون اين شناخت، انتخاب ممكن نيست و حكمت خداوند اقتضا دارد راه و هدف را به انسان نشان دهد.

ج: حس و عقل براى شناخت راه و هدف كافى نيست، زيرا حس و عقل با توجه به پيچيدگى روابط و تفاوت آدم ها و شرايط گوناگون، جواب گوى نيازهاى انسان نيستند.

نتيجه: با توجه به اين سه مقدمه، مقتضاى حكمت الهى اين است، كه راه ديگرى به جز حس و عقل براى شناختن مسير تكامل، در اختيار بشر قرار دهد، و آن راه وحى است، كه انسان از طريق انبيا آن چه را براى رسيدن به كمال نهايى لازم دارد، فرا مى گيرد.

5 ـ علم حضورى و اثبات حجّت

يكى از بهترين و نزديك ترين راه هاى اثبات مبدء و معاد و ضرورت وحى و رسول و حجّت، سير در علوم حضورى و ادراكات بدون واسطه انسان است تا از اين طريق بدون نياز به بطلان دور و تسلسل و پيمودن ساير مقدّمات پيچيده عقلى، به مطلوب و مقصود برسيم.

قبل از شروع در مقصود، دعايى را كه در زمان غيبت حجّت(عليه السلام) خوانده مى شود، نقل كرده، به نكاتى از آن اشاره مى كنيم.

«اللّهم عرّفنى نفسك، فانّك ان لم تعرّفنى نفسك، لم اعرف رسولك. اللّهم عرّفنى رسولك، فانّك ان لم تعرّفنى رسولك، لم اعرف حجّتك. اللّهم عرّفنى حجّتك، فانّك ان لم تعرّفنى حجّتك، ضللت عن دينى».

«بارالها! خودت را به من بشناسان، زيرا اگر خود را به من نشناسانى، رسولت را نخواهم شناخت.

بارالها! رسولت را به من بشناسان، زيرا اگر رسولت را به من نشناسانى، حجتت را نخواهم شناخت.

بارالها! حجتت را به من بشناسان، زيرا اگر حجتت را به من نشناسانى، دينم را گم مى كنم و آن را به فراموشى مى سپارم».

اين دعا به دو نكته مهم اشاره دارد:

يك: نياز به شناخت حجّت; زيرا اگر انسان امامش را نشناسد، از مسير و برنامه زندگى فاصله خواهد گرفت و هلاك خواهد شد و در بن بست ها و «ايسم ها» گرفتار خواهد آمد.

دوم: اين دعا راه شناخت حجّت را به انسان نشان مى دهد و مى فهماند كه براى رفع اين نياز و برآوردن آن از چه راهى اقدام نمايد، تا از هلاكت و گم شدن نجات پيدا كند.

شناخت دين و رسول و امام، بر شناخت ربّ و الله متوقف است. انسان تا حاكمى را بر خود باور نكند و او را حكيم و مدبّر نيابد، در پى ارتباط و قرب او نخواهد بود، و چون به اين شناخت برسد و طالب قرب و لقاى او باشد، يعنى به هدف مند بودن حيات خود آگاه شود، به حلقه واسطه اى بين خود و ربّش و نيز به راهبرى نيازمند مى گردد، تا او را از وادى حيرت به طريق بصيرت هدايت كند.

بايد دانست فقط كتاب و رسول اين نياز را حل نخواهند كرد، زيرا پس از رسول نيز اين نياز پابرجا است، به ويژه كه آنچه رسول از عالم غيب براى انسان به نام دين آورده، پاسدارانى را خواهان است تا همه نسل ها در همه عصرها از اين چشمه فيّاض تجديد حيات كنند.

 ضرورت شناخت

  راه هاى شناخت كدام است؟ كدام راه نزديك ترين و يقينى ترين است؟

شناخت، دغدغه همه دورانِ تاريخِ معرفت بشرى است. در ابتدايى ترين مرحله تا به امروز و در فرداهاى دور، هميشه اين سؤال بنيادى انسان، او را به خود مشغول كرده است، كه: كيست؟ از كجا آمده؟ و به كجا خواهد رفت؟

نويسنده كتاب تمدن سال 2001 در آخرين صفحه كتاب خود چنين مى نويسد:

«آيا سرانجام اين تمدن، رفاه، تأمين اجتماعى، فراغت، و لذت، آدمى را به زندگى دلبسته خواهد كرد؟ آيا پس از جدايى مسئله توليدِ مثل و لذت، باز هم تمدن بشرى دوام خواهد داشت؟ و آيا انسان را به سعادتمندى خواهد رساند؟

كار ما روز به روز مؤثرتر و قوى تر از ميليون ها اجدادمان مى شود. به اين ترتيب، بشر به قدرت عظيمى در مصرف ـ وفور براى همگان ـ دست يافته و بر طبيعت احاطه پيدا كرده است. اما هنوز نمى دانيم براى چه به اين جهان آمده ايم، اصلا كجا هستيم يا كه هستيم؟

حكمت ها، فلسفه ها، اخلاق ها و باورهاى سنتى فقط كنجكاوى تاريخى ما را برمى انگيزند، و از بقاياى آن ها مفاهيمى براى جهان ناپايدار و رنگارنگ و منقطع و منتزع گرد مى آوريم كه گاه ما را سرگرم و گاه شيفته مى كند ... روشن است كه بايد در پى دلايل و توجيهاتى باشيم كه انسان را در گذشته وادار مى كند كه اخلاق و مذهب داشته باشد و به دنبال تصويرى از «حقيقت» راز عظيم زندگى، بگردد، تا با تكيه برآن ها موفق به شناسايى اين تصوير بزرگ «حقيقت» كه بر ديوار ابديت افتاده است بشود».

سؤالى كه آرام و قرار را از انسان قرن بيست و يك گرفته و تا به جواب قانع كننده اى دست نيازد، همه چيز بر او تلخ است. جستجوى پاسخِ همين پرسش ها است، كه نِحله ها و مكتب هاى مختلف فكرى و فلسفى را شكل داده است. شناخت علمى و تجربى، فلسفى و عقلى، عرفانى و شهودى سه حوزه هستند، كه اين مكتب ها را متمايز ساخته است.

 

شناخت حضورى

بهترين راه شناخت مبدء و معاد و لزوم حجّت و واسطه، علوم حضورى انسان است، كه شك بردار نيست. اينك به توضيح اين گونه شناخت، و ارتباط آن با مبدء و معاد و حجّت مى پردازيم:

الف: شناخت حضورى ومبدأ

آن چه در اين جا به آن عنايت مى شود، تحليل كلامى نورانى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) در شناخت پروردگار است، كه از آن به عنوان نزديك ترين و يقينى ترين راه شناخت نام برده مى شود. اين كلام، انسان را بر قله يقين مى نشاند و دغدغه و حيرت را از انسان پرسش گر مى زدايد و نورانيت آن، همه ظلمت هاى معرفتى انسان را محو مى گرداند:

«من عرف نفسه فقد عرف ربّه».

«هر كه خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است».

ما براى رهايى از ضلالت و گمراهى در سلوك خويش، نيازمند شناخت امام و رسول هستيم و شناخت آنان، كه منذر و هادى اند، منوط به شناخت «ربّ» و «الله» است. بر اساس فرمايش مولا على(عليه السلام) اين شناخت، به آشنايى و معرفتِ خود انسان بستگى دارد، زيرا با شناخت خويشتن، خالق خويش را باز خواهد شناخت.

اما انسان چگونه به خودشناسى مى رسد؟ چه ابزار و وسيله هايى او را به اين معرفت مى رساند؟ و چگونه از اين خودشناسى به خداشناسى راه مى يابد؟

درك و آگاهى انسان از خود، يك علم حضورى است و بدون هيچ واسطه و ابزارى براى انسان حاصل است. من قبل از اين كه حواس پنج گانه خود را به كار گيرم، پيش از شنيدن و ديدن و بوييدن و چشيدن و لمس كردن و قبل از بكارگيرى تفكر، خود را يافته ام و خود را مى شناسم. اين چنين نيست كه تا فكر نكنم، هستى ام را احساس نكنم، تا اين كه مانند «دِكارت» بگويم: من فكر مى كنم، پس هستم! قبل از فكر كردن، من و فكر و فعل نَفس يعنى تفكر را درك مى كنم، اين درك و شهود، هيچ واسطه و ابزارى لازم ندارد، زيرا علم من به خود، و علم نَفس به نفس، خود نفس است. حتى «سوفسطائيان»، كه اولين شكّاكان تاريخ اند و در طول تاريخ، پيروانى براى خود يافته اند، در هر چيز كه شك كنند، در اين شكى ندارند، كه خود آن ها هستند كه شك مى كنند و به دارنده شك علم اشراقى و شهودى و حضورى دارند. اين خودآگاهى در خواب و بى هوشى و مستى نيز هست. بوعلى سينا براى توضيح اين مطلب، انسان را به يك تجربه فرضى درون ذاتى فرا مى خواند و مى گويد:

«انسانى را فرض كنيد كه در آغاز خلقتش قرار گرفته و هيچ خاطره اى از پيش، نسبت به خود ندارد و مزاج و عقلش در نهايتِ سلامت است و هيچ گونه تماس حسى با بدن خود و ساير اشياء ندارد و در اين حالت در يك فضاى خالى و آزاد و معتدلى قرار گيرد، به گونه اى كه هيچ گونه فشار و تأثير تحريكى بر او وارد نشود; در اين حالت كه از همه چيز غافل است، حتى از بدن و اعضا و حواس و قواى خود، از ذات خود غافل نبوده و نفس خود را مى يابد، و اين اولين ادراك آدمى و واضح ترين دريافت بشرى است، كه از راه حجّت و برهان و استدلال فراچنگ نيامده است».

اين بيان بوعلى به «فرض انسان معلق در فضا» معروف است.

انسان علاوه بر خودآگاهى بدون واسطه، حضوريات و ادراكات بلا واسطه ديگرى نيز دارد:

1 ـ انسان در خود نيروى تفكر و تخيّل و نيز نيرويى كه اعضاء و جوارح او را به كار مى گيرد مى يابد و به آن ها علم حضورى دارد، و هيچ وقت در بكارگيرى آن ها اشتباه نمى كند، تا به جاى يك نيروى ادراكى، از يك نيروى تحريكى و يا برعكس، استفاده كند، براى نمونه اين چنين نيست كه چون بخواهد در امرى تفكر كند، به جاى فكر كردن، به راه رفتن اقدام كند.

2 ـ من نسبت به افعال خود علم حضورى دارم، چيزى را تخيّل مى كنم، در چيزى مى انديشم، كارى را اراده مى كنم، مقايسه و سنجش و تعقل مى نمايم، و قضاوت مى كنم، و بر همه اين افعال، احاطه اشراقى و شهودى دارم.

3 ـ در خود احساس شادى و غم، ترس و شجاعت، و يا بُغض و محبت مى كنم. اين حالات روانى را مستقيماً و بدون واسطه درك مى كنم. وقتى گرسنه يا تشنه مى شوم بر اين حالت آگاهى پيدا مى كنم. وقتى اين نوع احساسات را دارم، نمى توانم بگويم: شاد نيستم، ترسى ندارم و يا گرسنه نمى باشم. ممكن است معلوم شود گرسنگى ام كاذب بوده، ولى احساس گرسنگى كه در خود دارم، نمى توانم كاذب بدانم.

4 ـ در صفحه ذهن خود نقش ها و تصوراتى را مى بينم، از آتش گرفته تا خاك و سنگ و خورشيد و سياهى و سفيدى، كه درك وعلم به وجود وبودن اين نقشها در ذهن، بدون واسطه به دست مى آيد، هرچند كه واقعيتى نداشته باشد و به وجودى خارج از ذهن براى آن ها معتقد نباشيم.

بنابر اين من به خودم، و به نيروها و قواى بكارگيرنده اعضاء، و به افعالى كه از من سر مى زند، به انفعالات و حالات درونى ام، به همه تصوراتى كه در ذهنم نقش مى بندد، دركى حضورى و بلا واسطه دارم، كه چون بى واسطه و شهودى است، جاى هيچ گونه خطا و احتمال كاذبى در آن ها راه ندارد و از هرگونه شكى، پيراسته است.

وقتى كه نفس در اين حضوريّات و ادراكات بلا واسطه به تأمل و تفكر مى پردازد، معارف جديدى را پى مى ريزد و حقائق نورانى، وجود او را روشن مى گرداند.

آدمى از اين معارف و حضوريّات، به وضعيت، قدر، روابط و استمرار حيات خود شهود پيدا مى كند و از اين مجموعه، به شناخت ربّ و هستى و رسول و دين و معاد مى رسد و نياز به حجّت را با تمامى وجودش احساس مى كند. با شيوه بهره گيرى از حضوريات، پاى استدلال سخت پُر تمكين مى گردد.

چگونه اين معارف جديد از آن مجموعه به دست مى آيد؟ چگونه خودشناسى، شخص را به خداشناسى مى رساند؟ وقتى من خود را يافتم و به توانايى هاى وجودى ام آگاه شدم و نيروهاى ادراكى و تحريكى خود را شهود كردم، و فهميدم داراى نيروى تفكر و تخيل و تعقل هستم، و نيرويى دارم كه اعضاى من را به حركت وامى دارد، و از آن طرف، مى دانم زمانى بود كه من نبودم، و سپس بود شدم، و آن چه را كه در اختيار دارم، اختيار آن ها را ندارم و محكوم آن ها هستم، و آمدن و رفتن و ماندنم از خودم نيست; پس بايد خالق و حاكم و مدبّرى داشته باشم كه مخلوق و محكوم و مجبور نباشد و او است كه «ربّ» من است.

اثر اين شناخت

اين معرفت به ربّ، در من عشق و محبتى به او ايجاد مى كند. زيرا او من را به خودم شناسانده و او است كه من با او خودم را شناخته ام. اين معرفت و عشق در من احساس رفتن و حركت را ايجاد مى كند. اين فقر وجودى، من را به سوى او سوق مى دهد، تا مانند ابراهيم خليل بگويم:

(اِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى سَيَهْدين).

«به درستى كه من به سوى پروردگارم رهسپارم و او من را هدايت خواهد كرد».

و چون موسى از او بخواهم:

(رَبِّ اَرِنى اَنْظُرْ اِلَيْكَ).

«پروردگارا! خود را به من نشان بده تا به سوى تو نظر كنم».

مى خواهم به سوى او دعوت و هدايت شوم و اين جا است كه به داعى و هادى نيازمند مى شوم و ضرورت رسول را احساس مى كنم و به نداى درون و برون لبيك مى گويم.

همين احساس كه من را نيازمند رسول كرده، به حجّت و امام بعد از او نيازمندم مى كند، تا از دين و آن چه كه من را با حق ربط داده، گم نشوم و از ضلال و هلاك و نسيان رهايى يابم; و قرآن شاهد صدق اين حقيقت است و به رسول و حجّت بعد از او اين گونه دلالت دارد و مى فرمايد:

(وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللهِ وَ فيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى صِراط مُسْتَقيم).

«چگونه كفر مىورزيد در حالى كه آيات خداوند پياپى بر شما خوانده مى شود، و رسول او در ميان شما است، و هر كس به خداوند تمسّك جويد، به صراط مستقيم هدايت شده است».

آيه، عوامل هدايت را دو امر مى شمارد; وجود رسول در بين مردم و تلاوت آيات.

بعد از رحلت رسول، تنها آيات، انسان را از كفر و ضلالت باز نمى دارد; بلكه او نيازمند كسى است كه جانشين و هم سو با رسول باشد. بدون حجّت و امام، ضلالت از دينِ رسول قطعى است، به همين جهت در ذيل آيه، هدايت به صراط مستقيم را مخصوص كسانى مى داند كه به حق چنگ زده اند، و آن هم چيزى جز حجّت خدا نيست. و اين گونه از خودشناسى به خداشناسى و شناخت رسول و دين و نيز حجّت و امام مى رسيم.

 

ب: شناخت حضورى ومعاد

معرفت ديگرى كه من را به حجّت پيوند مى دهد و نيازمند مى كند ـ كه برخاسته از مجموعه حضوريات من است ـ وجود نيروهاى متعدد و استعدادهاى افزون بر ساير موجودات، چون نيروى فكر و عقل و قلب و روح انسانى است، كه بيانگر قدر وارزش من است واين كه از مجموعه آن چه در اطرافم هست بزرگترم و آن ها را از آگاهى ام به تصورات ذهنى مى شناسم و با درك نقش هاى ذهنى و تفاوت آن ها با يكديگر، به واقعيت هستى خارج از خود پى مى برم.

(اَوَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فى اَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَل مُسَمّى).

«آيا در خودشان تفكر نمى كنند كه خداوند آسمان ها و زمين را نيافريده مگر با هدفدارى و زمانمندى معين».

كه نتيجه تفكر در نفس و توجه به اين حضوريات، من را به عالم واقع مى بَرَد و به هدف مندى و عالم هستى متوجه مى كند. شناخت من از خود و مقايسه آن با هستى، ارزش من را گوشزد مى كند، كه انسان با اين مجموعه استعدادها، از دنيا بزرگ تر است. و هدف از آفرينش وى، محدود به دنيا نيست. و همين است كه حضرت على(عليه السلام)مى فرمايد:

«فما خُلِقت ليشغلنى اكل الطيبات كالبهيمة المربوطة همّها علفها».

«خلق نشدم كه خوردن غذاهاى پاكيزه، من را مانند حيوانِ پروارى، به خود مشغول نمايد».

و در سخن ديگرى مى فرمايد:

«لسنا للدنيا خلقنا».

«ما براى دنيا خلق نشديم».

محدود به دنيا بودن، اين همه امكانات و استعدادها را لازم نداشت و تنها غريزه كافى بود، تا چون حيوانات لذت را به بهترين شكل انجام دهد و از هر دغدغه و ترس و غم برهد.

استعدادها و توانمندى هاى بسيار و انفعالات و حالات روانى، انسان را بزرگ تر از دنيا نشان مى دهد و مى فهماند دنياى ديگرى در پيش روى اوست و عوالم ديگرى را بايد درنوردد، همان گونه كه امكانات جنين در رَحِم، نشانه حركت به دنياى بزرگ تر است. از اين رو حضرت على (عليه السلام) به فرزندش امام حسن(عليه السلام) و همه نسل ها مى گويد:

«واعلم انّك انمّا خُلِقتَ للآخرة لا للدنيا».

«به حق، تو براى آخرت خلق شده اى نه براى دنيا».

عظمت قدر و استمرار حيات انسان، در حوزه هاى بزرگ تر از دنيا و روابط گسترده و پيچيده انسان با خود و هستى، آن چنان است كه:

اگر يك ذرّه را برگيرى از جاى***خلل يابد همه عالم سراپاى

اين قدر و استمرار و روابط، ضرورت برنامه ريزى و معاد را به دنبال دارد و اين سان برنامه ريزى، از توان غريزه انسان و علم و عقل او بيرون است، زيرا انسان از غريزه ضعيفى برخوردار است و بايد تجربه هاى متعددى انجام دهد، تا بياموزد و دچار خسران نشود.

عقل، نورى است كه در محدوده دنيا راه را روشن مى كند و از دنياى ديگر و روابط پيچيده آن، بى خبر است; گو اين كه غريزه و عقل در همان محدوده خود هم نيازمند هدايت هستند. به ناچار كسى بايد براى انسان برنامه ريزى كند و استمرارش را نشان دهد و ضابطه ها را در كنار رابطه ها به او بياموزد. آن كس، بايد از انسان آگاه تر و عالِم بر همه جنبه هاى بشرى باشد، تا بتواند ضوابط را به او ارائه نمايد و وى را از خسران و سوختن برهاند. او كسى جز خالق نخواهد بود، كه هم مى تواند مربى انسان باشد و هم هادى را، به سوى خلق گسيل دارد. او است كه از اين راه و روابط آگاه است و از هر كشش و سستى و نسيانى فارغ مى باشد.

و با اين سير است كه سوره قدر تبيين مى شود. چرا نزول قرآن در ماه رمضان؟ و چرا در شب؟ و چرا رجحان آن بر هزار سال؟ و چرا نزول ملائكه؟ و بر چه كسى؟

ميزان معرفت نفس و خودآگاهى او از خود، به گستردگى وجود انسان و ميزان توجه به حضوريات بستگى دارد. همين تفاوت در بسط وجودى است كه تفاوت آگاهى انسان ها را ايجاد مى كند.

و براى همين منظور كه نفس بسط يابد و توجه بيش ترى به حضوريات داشته باشد، تا معارف ارزشمند را به دست آورد، در ماه رمضان به رياضت و كنترل نفس امّاره و ـ شب زنده دارى ـ امر مى شود، تا به قدر و ارزش وجودى اش پى ببرد، و نياز به وحى را با تمام وجود احساس كند. و از اين رو است كه در اين شب قرآن نازل شده و همه امورات و برنامه ريزى هاى يك ساله نازل مى شود. بر چه كسى؟ بر كسى كه آگاهى گسترده دارد و بر تمام راه انسان و معاد او واقف است و آزاد از همه كشش ها است. آن كس كه هم سو با رسول است و جامعه را از ضلالت و بن بست به فلاح و رويش سوق مى دهد.

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد:

«انا من رسول الله كالضوء من الضوء و الذراع من العضد».

«هم خوانى من با رسول خدا، مانند نور با نور و دست به بازو است».

 

اللّهم عرّفني نفسك، فانّك ان لم تعرّفني نفسك، لم اعرف رسولك;

اللّهم عرّفني رسولك، فانّك ان لم تعرّفني رسولك، لم اعرف حجّتك;

اللّهم عرّفني حجّتك، فانّك ان لم تعرّفني حجّتك، ضللت عن ديني.

اللّهم لا تُمتني ميتةً جاهليّة; و لا تُزغ قلبي بعد اذ هديتني.


 

دليل نقلى اثبات حجت

 

ضرورت حجّت در قرآن

با تبيين نياز انسان به حجّت و ضرورت آن با توجه به ارزش آدمى، و نيز برهان هاى ديگر عقلى، نوبت به بررسى راه هاى نقلى با استفاده از دو منبع نور، يعنى قرآن و نهج البلاغه مى رسد. اين دو بهترين گواه صادق بر ضرورت و ـ بالاتر از آن ـ وجود حجّت خواهند بود.

قرآن كريم در موارد بسيارى بر اين امر گواهى داده و ضرورت وجود حجّت را خبر مى دهد. خداوند بر انسان منت نهاده و او را مورد خطاب قرار داده و براى او حجّت آورده، تا براى انسان كه امانت و مسئوليت را پذيرفته، عذرى نماند. در آيه (47) سوره قصص آدمى در برابر خداوند به محاجّه برمى خيزد، كه: بايد براى ما رسولى مى فرستادى و حجّت را بر ما تمام مى كردى، در حالى كه خداوند براى ردّ عذر انسان حجّت را در مرحله آغازين با او همراه كرده است و مى فرمايد:

(رُسُلا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللهُ عَزيزاً حَكيماً).

«]به تمام انبيا از نوح تا خاتم وحى كرديم[ پيامبرانى كه بشارت دهنده وبيم دهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند و خداوند عزيز و حكيم است».

عزّت و حكمتِ كاملِ حق اقتضا دارد با منت گذاشتن بر انسان و مخاطب قرار دادن او، حجّت را بر او تمام كند، تا در فرداى حساب، به بهانه نبود حجّت عذرتراشى نكند.

از اين رو آدمى در مقابل پروردگار هيچ عذرى براى عدم انجام حق و نپذيرفتن حجّت ندارد، و اگر به زعم خود برهانى دارد، به نص قرآن باطل و واهى است.

در آيه ديگر مى فرمايد:

(وَ لِكُلِّ اُمَّة رَسُولٌ)

«و براى هر امتى رسولى است»

و از آن رو كه هر امتى اجلى دارند:

(وَلِكُلِّ اُمَّة اَجَلٌ)

«و براى هر امتى سرانجامى است»

و اين امت مُؤَجّل كه حيات و مرگى دارند، نيازمند رسولى از خودشان هستند تا راه را بنماياند و امت را از ظلمت برهاند:

(وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ).

«هيچ رسولى را نفرستاديم مگر به زبان قومش».

در بيان ديگرى مى فرمايد:

(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ اُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ...)

«در هر امتى رسولى را برانگيختيم تا آن ها را به عبوديت و صراط مستقيم دعوت نمايد و از راه هاى انحرافى و عبادت طاغوت بازدارد».

ادامه آيه سخن از واكنش مردم در برابر دعوت انبيا است:

(فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ ...)

انسان ها در برابر دعوت، دو گروه مى شوند; گروهى هدايت مى شوند و دسته اى ديگر به ضلالت تن مى دهند، ولى حجّت بر آن ها تمام است، زيرا انتخاب آن ها با بيّنه و وجود حجّت است. اين آيه بر وجود رسول و حجّت و اهداف او تأكيد و صراحت دارد.

قرآن در جاى ديگر مى فرمايد:

(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ...)

«روزى كه ما هر جماعتى را همراه رهبرشان فرا مى خوانيم»

آيه نشان مى دهد آدم ها بر اساس امامى كه برگزيده اند، مؤاخذه مى شوند. اين گزارش از واقعيتى است كه انسان ها بدون امام نخواهند بود، هرچند امام آن ها باطل باشد، گو اين كه بايد از جانب خداوند براى آن ها امامِ حَقّى نصب شده باشد، تا بتوانند انتخاب كنند.

آياتى كه براى انسان اهدافى را ترسيم مى كند نيز باتوجه به اهداف و تحقق آن ها، وجود حجّت و رسول را ضرورى مى نمايد، تا توسط آن ها، انسان راهِ رسيدن به اهداف را پيدا كند. از جمله اين آيات، آيه شريفه ذيل است:

(اَيَحْسَبُ الاِْنسانُ اَنْ يُتْرَكَ سُدى)

«آيا آدمى گمان مى كند كه بيهوده و بدون هدف رها شده است»

آيات ديگرى كه در بررسى پيوستگى حُجَج الهى به آن ها به زودى اشاره مى شود نيز به وضوح ضرورت حجّت را مى رساند.

 

ضرورت وجود حجّت

از ديدگاه نهج البلاغه

  على(عليه السلام) در جامعه اى است كه از يك سو جريان رسالت به انحراف كشيده شده است و از سوى ديگر كشورگشايى و تسلط بر زمين هاى خاور دور و امپراتورى شرق ـ ايران ـ و هجوم سيل غنائم جنگى و وفور نعمت ها، تبختر دست اندركاران و تسلط جريان نفاق، و رسوخ يهود را به دنبال داشته است. در چنين شرايطى هجوم فرهنگى و بازگشت مجدد جاهليت و در نهايت ختم همه اين جريان ها به يزيد بن معاويه مشهود است. او به صراحت انكار نبوّت و رسالت كرده و گفته است:

لعبت هاشم بالملك فلا***خبر جاء ولا وحيٌ نزل

 اين وضع مى طلبد على(عليه السلام) بر اصول تأكيد كند و با طرح مجدد اهداف و موازين، جامعه را از ارتداد و انحراف نجات دهد و به آن ها گوشزد كند كه بزرگ ترين خسارت اين است كه جامعه نوپاى اسلامى آن چه را به دست آورده، با متاع قليل و اشياى پستى مبادله نمايد.

«ولبئسَ المتجر اَن تَرى الدنيا لنفسك ثمناً و ممّا لك عند الله عوضاً...».

«چه بد تجارتى است كه دنيا را بهاى خويشتن ببينى و اين سراى ناپايدار را به عوض آن نعمت ها، كه خدا در آن جهان مهيّا كرده است، بستانى».

از اين رو على(عليه السلام)، با تكيه بر مهم ترين اصل، كه در معرض فراموشى است، يعنى حُجَج الهى و ولايت علوى و سيره نبوى مى گويد: با ولايت طاعات قبول مى شوند و عبوديت معنا پيدا مى كند و راه حق و صراط مستقيم روشن مى گردد. على(عليه السلام) به هر مناسبت و در هر فرصتى از رسول و دعوت به او و از بازگشت قوم به احياى سنت رسول الله و كتاب خداوند سخن مى گويد.

اين توجه و سعى على(عليه السلام) در دعوت به اهداف، چراغ راهى براى همه كسانى است كه بر انحرافات امروز جامعه حسرت مى خورند و شاهد غارت سرمايه ها، و عقب گردها هستند. كسانى كه بر فراموشى آرمان ها غصه مى خورند، و به سبب بدعت ها به خود مى پيچند، بايد مانند على(عليه السلام) دعوت را شروع كنند، تا آدم ها جاى اهداف را نگيرند و هوس ها جاى ميزان ها ننشيند.

براى اين كه خودشان با ديدن اين فشارها از راه به در نروند و به خوارج نپيوندند، و يا در چنگال بايدها و نبايدهاى مصلحتى اسير نشوند، تا با ضعف ها به رشوه قانع شوند و دم فرو بندند، و براى اين كه بر خود يأس را هموار ندارند، بايد از على(عليه السلام) بياموزند كه چه وقت بايد سخن گفت: «نَطَقْتُ حينَ تَعْتَعوُا» و چگونه صبر كرد؟ و به چه دعوت كرد؟ و چگونه دعوت كرد؟ تا از همان راه انحرافى كه رفته اند، برگردند و موانع بازگشت را بردارند.

از اين رو است كه على(عليه السلام) در نهج البلاغه بيش تر از همه مباحث، مبحث حجّت را طرح مى كند، چه به عنوان عام و چه به عنوان خاص. على(عليه السلام) تأكيد دارد كه به جامعه بفهماند، خداوند انسان ها را به حال خود رها نكرده است.    

هدفدارى انسان

به گفته مرحوم سيد رضى كم تر خطبه و منبرى بود كه حضرت بر آن قرار مى گرفت، مگر اين كه قبل از شروع به خطبه مى فرمود:

«ايّها النّاس اتّقوا الله فما خلق امرؤ عبثاً فيلهو، و لا تُرِكَ سُدى فيلغو».

«اى مردم! اطاعت خدا را بكنيد. هيچ انسانى بدون هدف و بيهوده خلق نشده، تا لهو پيشه كند و دل مشغول باشد، و هيچ كس رها نشده تا هرچه بخواهد، انجام دهد و بار تكليف و مسئوليت را وانهد».

هيچ فردى بيهوده و بدون هدف آفريده نشده، تا دل مشغول دارد و قواى فكرى خود را به كار نگيرد و متذكر اهدافى كه خدا، برايش رسم كرده نشود و به لذت هاى فنا پذير روى بياورد. هيچ انسانى رها نشده و آزاد نيست و بدون مسئوليت و تكليف نمى باشد، تا هر كارى بخواهد انجام دهد و سرگرم شود و از راه بماند.

بنابر اين، خلقت آدمى هدف دار است و عبث نيست، آدمى جهت رسيدن به آن اهداف، داراى برنامه است. به انسان در همه مراحل توجه شده و براى او تكليف و مسئوليتى تعيين گرديده، تا بتواند با مسئوليت پذيرى و انجام آنچه از او خواسته اند، به هدف راه يابد و به ملاقات حق بشتابد.

آن حضرت(عليه السلام) در خطبه ديگرى مى فرمايد:

«فان الله سبحانه لم يخلقكم عبثاً و لم يترككم سدى و لم يَدَعكم فى جهالة و لا عمى. قد سمّى آثاركم و علم اعمالكم و كتب آجالكم و انزل عليكم الكتاب تبياناً».

«خداوند سبحان، شما را به عبث نيافريده وبى هدف وانگذاشته ودر نادانى ونابينايى رها نساخته است. آنچه را بايد به انجام رسانيد معلوم كرده وبه كردارتان آگاه است ومدّت عمر شما را معيّن كرده است. براى شما كتابى نازل كرده است كه بيان دارنده هر چيزى است.»

حضرت در ابتداى خطبه به صفات حق، علم و غلبه و قدرت او اشاره دارد. چنين خدايى با اين صفات، خدايى نيست كه بود و نبودش يك سان باشد. او با تو مرتبط است و بر تو مسلط است و بر هر شىء احاطه دارد. در نتيجه تو در برابر چنين خدايى، مسئول هستى و بايد در فرصتى كه به تو داده، عامل باشى، و بار امانتى را كه بر دوش شما گذاشته، به منزل برسانى. كتابش را رعايت كنى و حقوق و تكاليفش را انجام دهى. زيرا حكمت خداوند اقتضا دارد كه هيچ مرحله اى از حيات براى انسان بدون برنامه نباشد. او انسان را عبث و بيهوده خلق نكرده است. او از خلقت هدفى دارد و بعد از خلق، انسان را به خود وانگذاشته و زندگى را براى او پوچ قرار نداده است. اگر خدا براى اين دنيا برنامه اى را تدارك ديده، آدمى را نسبت به آن بى خبر قرار نداده و او را در ظلمت رها نكرده است; زيرا او را به خير و شر و نور و ظلمت هدايت كرد. براى چگونه زيستنِ او، كتاب را نازل كرد و با چه كسى رفتن، نبى و رسول را برانگيخت; و بايدها و نبايدها و راه را با اكمال دينش به پايان برد، پس بر انسان حجّت را تمام و براى او مواضع عذر را بيان كرد. آن گاه حضرت امير(عليه السلام)بعد از مرحله معرفت و شناختِ حق و مبدأ و راه و راهنما، به چگونگى آمادگى آدمى اشاره دارد، و اخلاق و موانع خُلق او را بيان مى كند.

چگونه حجّت خدا، بر ما حجّت را تمام كرده و اندكى را جا نگذاشته است; او با تعيين جايگاه آدمى و رابطه او با خالق، بر ضرورت حجّت تصريح دارد.

در پايان خطبه، امام آگاهانه مى فرمايد: ملازم راه بودن و از اهداف غافل نشدن، و از امكانات و حجّت باطنى بهره گرفتن، به اين است كه از آنچه زمينه عبث و لغو را فراهم مى كند و موجب فراموشى حجّت باطنى و ظاهرى ـ ذكر و رسول ـ مى شود پرهيز كرد، و آن را تكذيب نمود.

هميشگى و پيوستگى حجّت

  بحث ضرورت وجود حجت، با اشاره به بعضى از دليل هاى عقلى و نقلى آن گذشت. در اين مرحله از دوام و استمرار حجّت سخن مى گوييم.

بعد از اين كه ضرورت وجود حجّت براى انسان ثابت شد، به طور طبيعى تا انسان موجود است، بايد چنين حجتى همراه او باشد. در غير اين صورت خلاف آن چه تبيين شد، پيش خواهد آمد. بنابر اين تركيب خاصّ آدمى و ساختمان وجودى او و هدف دار بودن وى و نيز محدود نبودن به دنيا، راه و راهبرى را لازم دارد. قرآن بر اين مطلب و استمرار وجود راهبر، صحّه مى گذارد و نهج البلاغه ـ كه محور بحث ما است ـ نيز بدان اشاره دارد.

   

پيوستگى حجّت در قرآن

ابتدا اين بحث را از منظر قرآن، با نگاهى كلّى و گذرا به بعضى از آيات، بررسى مى كنيم و سپس ادامه بحث را در نهج البلاغه پى مى گيريم.

قرآن مى فرمايد:

(... وَ اِنْ مِنْ اُمَّة اِلاّ خَلا فيها نَذيرٌ).

«... وهيچ امّتى نبوده مگر اين كه در آن هشدار دهنده اى گذشته است»

شايسته است براى فهم آيه، نظرى اجمالى به سوره فاطر افكنده شود، تا هم از نور هدايت قرآن بهره مند شويم و هم جايگاه آيه را به دست آوريم.

سوره فاطر مكى است و در ابتداى بعثت و آغاز دعوت رسول براى جامعه اى كه گروهى از آن، معاند و اندكى سرگشته هستند، مطرح مى شود. سوره با حمد خداوند آغاز مى شود، همو كه فعّال ما يشاء است و مخلوقات به ويژه جامعه انسانى را متحوّل مى كند و بعد از خلق آن ها به تقدير و تدبير و تعيين حدّ و مرز و ايجاد فاصله، همراه با ارتباط بين آن ها اقدام مى كند.

آيه از رسالت ملائكه براى تمام نظام هستى سخن مى راند، آن گاه انسان ها را متوجه نعمت هايى مى كند كه توجه به آن ها خالقيّت و رازقيّت و وحدانيّت حق را شهادت مى دهد، و نياز آدمى به اين راه را ثابت مى كند، زيرا به رغم همه موانع و خودفريبى ها، امور به حق رجعت دارد، بنابر اين آدمى بايد باور كند كه راهش تا حق ادامه دارد و محدود به دنيا نخواهد بود، هرچند شيطان او را وسوسه كند. از اين رو انسان بايد دشمنان خود را بشناسد كه آنها او را دعوت به ماندن و توقف در چهارديوارى دنيا مى كنند. بايد باور كند اين ها دشمن او هستند، نه دوست او; هرچند حرف ها و دعوت هاى آن ها، او را خوش آيد. آدمى بايد خوب شود و از لغو گريزان باشد و از بى خيال بودن فاصله بگيرد; در غير اين صورت نرمى مار، نيش او را به همراه دارد و خنكى لذت، گرمى آتش را.

به طور طبيعى، آدم ها در مقابل اين تذكّرها و موانعِ شيطانى، دو دسته خواهند شد; آن ها كه با تذكّرها به ادامه راه خود ايمان مى آورند و بر اساس ايمان، اعمال جهت دار را انجام مى دهند، كه خداوند از تقصيرات آن ها خواهد گذشت و براى آن ها اجر در راه بودن و به قرب حق رسيدن را در نظر خواهد گرفت.

در مقابل اين ها گروه دومى هست، كه از راه چشم مى پوشد و به خسران تن مى دهد و سوختنِ نرفتن را مى چشد.

راستى! در نظام قانونمند هستى كه راهى را براى آدمى قرار داده اند و ضيافتى براى او مهيّا نموده اند، تفاوت ندارد آن كه در صراط قدم برمى دارد، با آن كه به بى راهه و چپ و راست مى گرايد و دشمنانِ او اعمال زشتش را برايش زينت مى دهند و او هم باور كند كه همين راه است! حقّا كه هدايت و ضلالت دست او است، كه اين گونه زمينه ها را فراهم مى كند و حجت ها را تمام مى نمايد، تا آدمى انتخاب كند; آن هم آگاهانه و هوشيارانه، چنان انتخابى كه از آن دفاع كند و با همه گمراهى، آن را توجيه نمايد و تزيين كند و نيكو بپندارد.

واى بر ما كه از اين معجزه زنده، كه اين چنين با فرياد، آيه ها را بر ما تلاوت مى كند و آفات و دشمن ها را مى شناساند تا در درياى غفران حق شناور شويم و به ما مى گويد: خوب شويد تا اجر بگيريد، چشم مى پوشيم و كافر مى شويم و خانه دشمن را محل امن خود مى پنداريم; غافل از اين كه در دست دشمن اسير، و در دام او مى سوزيم.

ببين چه رسول مهربان و رؤوفى، خود را با تمام وجود وقف ما مى كند و براى ما دل مى سوزاند، تا ما را بسازد وبا وجود اين كه ما زشتى ها را انتخاب كرده ايم و در خانه دشمن منزل گرفته ايم و به خسران نشسته ايم، باز ما را رها نمى كند.

(وَاللهُ الَّذِى اَرْسَلَ الرِّياحَ...)

«وخدا همان كسى است كه بادها را روانه مى كند...»

خداوند در عالم ملكوت، رسولانى به نام ملائكه دارد، و در طبيعت، رسولانى به نام رياح دارد. بادهاى نشأت گرفته از رحمت حق با وزيدن، زمين مرده را روح مى دهند و زنده مى كنند. يادآورى اين نعمت و ارتباط خاص باد و ابر و باران با احياى زمين مرده، معرفتى توحيدى را در انسان زنده مى كند. تنها خداوند است كه چنين قدرتى دارد و او است كه بر قدرت خويش قاهر است و مغلوب آن نمى گردد.

عده اى در محدوده اى خاص، ممكن است قدرت داشته باشند، ولى توان اداره چنين قدرتى را ندارند و سوار بر قدرت نيستند، بلكه اسير آن هستند. قدرت فريب شان مى دهد و عزيز نخواهند بود. عزّت و تسلط بر قدرت، خاص حق است و آدمى كه به تسخير طبيعت رو آورده و قدرت مند شده، درياها و كرات را مسخّر كرده و اتم ها را شكافته است، وقتى مى تواند به اين قدرت جهت دهد كه هماهنگ با نظام هستى و خالق آن شود واين ممكن نيست، مگر اين كه به حق اعتراف نمايد و به قدرت او اقرار كند و اعمال و كردارش را جهت دار نمايد، در غير اين صورت نقشه ها و طرح هاى ناشى از قدرت ناهماهنگ، جز گرفتارى و ناامنى، حاصلى به بار نخواهد داشت.

امروزه بشر براى اين كه در چنگ قدرت خويش گرفتار نيايد، تصميم به نابودى سلاح هاى مخرّب گرفته است، كه گاه قدرت تخريبى يكى از آن ها، ده برابر زمين را نابود خواهد كرد! اين نقشه ها با همه پيچيدگى و گستردگى، از آن رو كه از جهتى برخوردار نبوده و هماهنگ نيست خريدارى نخواهد داشت، و چيزى جز هلاكت طراحان صحنه را در پى ندارد.

(وَاللهُ خَلَقَكُمْ...)

بخش سوم سوره مرورى بر كيفيت خلقت آدمى است. تأمّل در پيدايش انسان او را به ادامه راه خود فرامى خواند، و بر خالقيت حق ـ الله ـ گواهى مى دهد; كه چگونه او را جفت آفريد. اين، وحدت حق را گواهى مى دهد. بعد از خلقت، آگاه بودن خدا از انسان مطرح است و وجود كتابى كه همه مراحل سير آدمى را دربردارد، آن گاه بر تفاوت انسان ها اشاره دارد كه گروهى دستاوردى ندارند و گروه ديگرى...

تذكر به تحول دو زمان شب و روز، و ماه و خورشيد و تسخير آن ها براى انسان، و زمان مند بودن آن ها، و تذكر اين نكته كه الله و خالق و رازق و عليم و حكيم و قدير، كسى جز ربّ نيست. الله است كه شما را مى پروراند و ديگران هرگز نمى توانند، مربى شما باشند; زيرا كسى بايد مربى باشد، كه بر استعدادها و امكانات انسان واقف بوده، هدف انسان را كه براى آن خلق شده، بشناسد و او جز كسى كه انسان را خلق كرده و به او رزق داده و همه زمين و آسمان ها را مسخر او كرده، نمى تواند باشد.

(يا اَيُّهاَ النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقراءُ اِلَى اللّهِ...)

«اى مردم شما نيازمندان به سوى خداوند هستيد».

چند قسمتى از سوره كه از آن سخن رفت، حمد خداوند و اثبات خالقيت و الوهيت او، از راه توجه به نعمت ها و چگونگى خلقت و تدبير و مرحله اى بودن اشيا بود.

در اين بخش خطابى ديگر به جميع توده ها به چشم مى خورد، تا افتقار ذاتى خود را دريابند و آن را با غناى ذاتى حق پيوند بزنند، و بر غناى حق متّكى باشند.

احساس نياز به خدا، به آدمى مى فهماند براى حيات و تداوم آن بايد بر غناى او تكيه كند، كه او غنى و بى نياز است. اگر خداوند اراده كند، انسان ها را از صحنه هستى مى زدايد و خلق جديدى ايجاد مى كند. از آن جا كه انسان ها فقر ذاتى دارند و همه محتاجند، هيچ كس توانايى برداشتن بار ديگرى را ندارد، و هيچ انسانى ـ چه به طور فردى و چه به صورت جمعى ـ توان اداره امور ديگران و حلّ مشكلات و زدودن فقر آنان را ندارد. هرچند امروزه بشر ادعاى بى نيازى از خدا و استغناى از انبيا و رسولان الهى را دارد، ولى اين فقر را كسى احساس مى كند، كه براى زندگى خود ادامه اى را باور دارد و خود را محدود به حيات دنيوى نمى داند.

او عوالم ديگرى را احتمال مى دهد ودر اين راه دراز بابضاعت و توشه كمى كه دارد، به حق و دستگيرى او نياز پيدا مى كند. و آهش را بلند مى نمايد و مى گويد:

«آه من قلّة الزاد و بُعد الطريق»

«واى از كمى توشه و دورى راه»

ولى آن كس كه جهان بينى اش تا نوك بينى اش است و

(وَلَمْ يُرِدْ اِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا)

«جز زندگى محدود دنيوى چيز ديگرى را نمى خواهد»

تنها به همين قانع است. او با كسى كه عوالمى را فرا روى خود مى بيند، يكسان نخواهد بود و هم سو نخواهد شد، زيرا او رفتنى، و اين ماندنى است. او شدن است واين گنديدن، او نور است واين ظلمت، او حرارت است واين برودت، واو حيات است واين مرگ.

پس اين آدمى كه خالقيّت و رازقيّت و الوهيت و ربّانيّت الله را شهادت داد، و با سير و تأمل در هستى و در خلقت خويش و انسجام جهان، به غيب و ادامه راه و وجود عوالم ديگر ايمان آورد، ناظر خواهد بود كه خداوند در هر طبقه اى از مخلوقات خويش رسولانى دارد; چه در عالم امر و ملكوت و چه در عالم طبيعت و جبروت.

وقتى او بر فقر ذاتى خويش به الله آگاه شد و به اين مرحله رسيد كه از طريق غريزه و حس و تجربه و تعقل، نمى تواند پاسخ گوى نيازهاى خود باشد، خود را نيازمند رسول مى بيند و به وحى رو مى آورد، تا از ظلمت برهد. در اين صورت، رسول براى او منذر مى باشد، و او را به يادآورى نعمت ها و آشنايى با فقر خود و آگاهى از تمامى راه و دورى از آفات و موانع و دشمن، وامى دارد و سايه رحمت را بر او مى افكند، و او را به پايان راه خود واقف مى كند.

اين سنّت در حيات انسان ها و همه امت ها جارى است. خداوند با توجه به اين نياز، آدمى را در هر مرحله به خود واننهاده، براى او نذير و بشير را به عنوان رسول و حجّت فرستاده است;

(إِنّا اَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذيِراً وَاِنْ مِنْ اُمَّة إلاّ خَلا فِيها نَذِيرٌ).

«ما تو را به حقّ، بشارتگر وهشدار دهنده گسيل داشتيم، وهيچ امّتي نبوده مگر اين كه در آن هشدار دهنده اى گذشته است»

هيچ امتى از انذار دهنده و حجّت خالى نخواهد بود. اگر «خلأ» را از «خلأ»يى كه حرف آخر آن همزه است، اخذ كنيم، به اين معنا است كه هيچ امتى نخواهد بود مگر اين كه انذار دهنده اى در آن ثابت باشد. همراه هر امتى، استمرار نذيرى را شاهد هستيم و آخرين امت ـ امت آخر الزمان ـ از اين سنت الهى استثنا نشده است، زيرا رسولى همراه با حق و با دو مؤلفه نذير و بشير بودن ارسال شده است; هرچند كه انسان ها همچون ساير ملل در مقابل دعوت او دو دسته شدند; مدبرين به حق، كه او را تكذيب كردند، و به اخذ عزيز ـ عذاب شديد ـ گرفتار آمدند; و مقبلين به حق، كه پذيراى دعوت حق شدند و براى بى نهايت، بار و توشه خود را بستند و تا نور رهسپار شدند.

(اَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً...).

«آيا نديده اى كه خدا از آسمان، آبى فرود آورد»

جلوه ديگر حق اين است كه خداوند از همين آب، چگونه ميوه هاى مختلف با رنگ هاى متفاوت به وجود مى آورد، با اين كه همه با يك آب، آبيارى شده اند. در ميان كوه ها راه هايى ورگه هايى با رنگ هاى سفيد و قرمز و سياه پر رنگ، آفريده است. در ميان انسان ها و ساير جانداران اين تفاوت رنگ ها و اين اختلاف چهره ها مشهود است، و تأملى را طالب است، تا با نظاره اين جلوه هاى جمال طبيعت، انسان به خالقيت و ربوبيت و جمال حق آگاه شود و در برابر او به خشيت و تواضع برسد.

خداوند با اتمام رسالت و انقطاع وحى، امت را رها نكرده و به آن ها علمايى را ارزانى داشته كه در برابر حق، تسليم و خائف اند و كتاب او را، هم خود تلاوت مى كنند و بر تلاوت آن استمرار دارند و هم بر كسانى كه به خويش آگاه شده اند و ادامه حيات خود را باور دارند، آن را تلاوت مى كنند. آنان نماز را، با تمام حدودش، بپا مى دارند و از آن رو كه نماز، عمود دين است، با بپا داشتن آن، دين رسول را بپا مى دارند و آن را احيا مى كنند، كه اقامه نماز با قيام به نماز وخواندن آن، تفاوت دارد و مراد از اين عالمان، در درجه اول، ائمه(عليهم السلام) هستند، كه خود فرمودند: «نحن العلماء»; عالم ربّانى و واقعى، تنها ما هستيم و شيعيان مامتعلم و طالب علم مى باشند.

اين كتابى كه با خود حكم، حكمت و حكومت دارد و نورى است كه راه را مى نماياند، حافظ مى خواهد و همراه مى طلبد، تا خاموش نگردد و وارونه نشود و تنها در جهت هدفِ خود، به كار رود.

(ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا...)

«سپس اين كتاب را به آن بندگان خود كه ]آنان را [برگزيده بوديم، به ميراث داديم».

تا رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) هست، خود حافظ و مفسّر آن است، ولى با رفتن رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) وارث او كيست، تا بر امتش شاهد و راهنما باشد وكتاب را حافظ و پاسدار؟ از اين رو است كه خداوند، هرچند رسول را آخرين پيامبر قرار داد، ولى امت را از حجّت محروم نكرد و كتاب را به كسانى كه آن ها را برگزيد داد. آن ها از صاف ترين و خالص ترين افراد، پس از رسول و از شجره نبوت بودند، و خدا اين ثمرات را از آن درخت چيد و برگزيد.

به گواه همه منابع تاريخى رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) مكرر اعلام كرد:

«انّي تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي أنّهما لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض ما ان تمسكتم بهما لن تضلّوا ابدا».

«من در ميان شما دو چيز نفيس مى گذارم، يكى كتاب خدا وديگرى عترتم كه خاندان من هستند واين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند وتا زمانى كه به اين دو چنگ زنيد، گمراه نمى شويد.»

اين حديث متواتر، بر پيوستگى حجت هاى الهى در كنار خاتميت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) تا پايان تاريخ گواهى مى دهد و اين سنتى تغيير ناپذير است. ما جانشينان كسانى هستيم كه در مقابل دعوت حق دو گروه شدند; مؤمن و كافر. اين سير را در مدتى بايد بپيماييم تا رحمت خداوند بر ما ببارد و غم و حزن از ما برهد و بر حوض كوثر، نزد رسول وارد شويم.

بارالها! تو بر ما حجّت را تمام كردى و ما را از امت رسولت قرار دادى; بر ما ببخش، تا قدرشناس باشيم و به حبّ دنيا روى نياوريم و دشمن محمد و آل محمد(عليهم السلام) نگرديم.

خدايا! ما را اهل تلاوت قرآن بگردان، تا مشمول شِكوِه رسول نشويم كه فرمود:

(... يا رَبِّ اِنَّ قَومِى اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً).

«پروردگارا به راستى قوم من اين قرآن را در شكل مهجورش برگزيده اند».

 

  پيوستگى حجّت در سوره مؤمنون

 

آيه ديگرى كه شاهد استمرار حجج الهى است، اين آيه است:

(ثُمَّ اَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا...).

«باز فرستادگان خود را پياپى روانه كرديم»

تأمل در اين سوره و توجه به شروع و ختم آن و تدبر در سياق آيات، علاوه بر اين كه موجب هدايت و نقصان ضلالت است، بيان كننده سير تاريخى ادوار مختلف بشر با رسولان الهى و برخورد توده ها با آنان است.

تقسيم بندى اجتماعى به دو گروه مؤمن و كافر، با نگرشى بر خلقت انسان و عبث نبودن خلقت و رابطه انسان با معاد، همگى تأكيد اين است كه انسانِ هدف دار نياز به حجّت دارد، تا او را به صراط مستقيم و عبوديت حق دعوت كند. اين حجّت در هر امّت و قومى است تا حجّت خدا را بر آن ها تمام كند، و عذر بشر را در عدم ارسال انبيا و نبود حجّت رد كند.

سوره بيان كننده اين نكته است كه ما رسولان را يكى پس از ديگرى فرستاديم. بعد از اين كه انسان را در بهترين شكل خلق كرديم و راه هاى آسمانى را بر او گشوديم، او را با خود مرتبط كرديم و از نعمت هاى زمين و آسمان در شكل هاى مختلف او را بهره مند كرديم و از او غافل نبوديم. بعد از بيان اين سنّت جارى، خداوند به ترتيب از رسولان اولى العزم، از نوح(عليه السلام) تا محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را نام مى بَرَد و دعوت او را به صراحت ذكر مى كند:

(وَ اِنَّكَ لَتَدْعُوهُم اِلى صِراط مُسْتَقيم).

«به طور قطع تو آن ها را به راه راست مى خوانى»

يكى از لوازم دعوت به صراط مستقيم، معرفى هادى وراهنماى راه وحافظ ميراث رسول است. در روايت آمده است، عبوديت ـ كه به تعبير قرآن صراط مستقيم است ـ بدون معرفت امام ممكن نخواهد بود. در دعوتِ رسول، دعوت به امام مطرح است. در تفسير قمى صراط مستقيم به ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) تفسير شده است.

راستى! چرا سوره با ذكر صفات مؤمنان شروع مى شود؟ شروعى متفاوت با سوره فاطر. از پايان راه سخن مى گويد و از وارثان فردوس، كه آن را اعلى درجات بهشت مى گويند. آن گاه از خلقت مؤمن مى گويد، و در اثناى كلام از كفار سخن مى راند كه همه آن ها در امت هاى متفاوت و قرون مختلف، يك اشكال مى كنند كه اگر خداوند لازم مى بيند رسول بفرستد، چرا بشر مى فرستد و ملك نمى فرستد؟ آيا اين حكايت از آن ندارد كه آدم ها خودشان را باور نكرده اند و به قدر خود آگاه نيستند كه انسان را براى انجام رسالت الهى شايسته نمى دانند؟!

(فَتَبارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ)

«آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است»

بايد انسان ها به عظمت خ