1  به عنوان پیشگفتار  
2  مقدمه مولف
 تشیع
4  عدم تاثیر عوامل تاریخی در پیدایش تشیع
5  شیعه و قیام مسلحانه
6  امام صادق(علیه السلام) و مذهب تشیع
7  پیش از امام صادق(علیه السلام)
8  علمی بودن ایدئولوژی شیعه
9  موضع شیعه در برابر زمام داران غاصب
10  تهمت غلوّ به شیعه
11  ارتباط شیعه با معتزله
12  امامت
13  سرّ گزینش امامان(علیهم السلام)
14  علم خدا و علم غیب معصومین(علیهم السلام) 
15  جلوه عملکردهای ائمه(علیهم السلام)
16  قلمرو رهبری امام(علیه السلام)
17  تعداد امامان شیعه
18  اصالت عقل یا سمع در تشخیص امام(علیه السلام)
19  مهدویت
20  منبع اصلی اعتقاد به اصل امامت و ایمان به ظهور حضرت مهدی(علیه السلام)
21  قرآن و مهدویت
 عقیده به ظهور مهدی و منجی و پیدایش متمهدیان
 تاثیر عوامل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در تفکرات دینی
 مهدی به مفهوم و اصطلاح خاص
 اختلاف در تاریخ ولادت حضرت مهدی(علیه السلام)
 اتفاق نظر شیعه در امامت حضرت صاحب الأمر(علیه السلام) بعد از رحلت امام حسن عسکری(علیه السلام)
 القاب امام دوازدهم
 لقب القائم
 دو نوع غیبت
 تولد معجزه آسای امام زمان(علیه السلام)
 فلسفه تأخیر ظهور یا فراهم بودن شرایط
 مدت زمان غیبت و امتحانات سخت و دشوار
 قاعده لطف و امامت امام غایب
 مسأله بداء و حدیث ابی حمزه
 عقیده به رجعت در ارتباط با اعتقاد به مهدویت

 

گفتمان مهدويّت

    

تأليف

آية الله العظمى صافى گلپايگانى

    

 

به عنوان پيشگفتار:

 

( يا صاحب ا لزّمان ا دركنا )

  خدا همه خلايق را به «اطاعت از حضرت مهدى(عليه السلام)» فرا خوانده است، زيرا اطاعت از او «اطاعت از پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)» است و اطاعت از پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) «اطاعت از پروردگار جلّ جلاله»، و خدا همه عالم را براى عبادت و اطاعت از خويش آفريد.

(وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاِْنْسِ اِلاّ لِيَعْبُدوُنِ)

«من جنّ و بشر را جز براى عبادت خويش نيافريدم».

براى «اطاعت از مهدى(عليه السلام)» بايد ولايت و محبت او را در دل داشت، و براى حصول محبّت او بايد او را شناخت.

بدون «شناختِ» مهدى(عليه السلام) «محبّتِ» او در دل نمى نشيند. و بدون محبت او اطاعت و «تبعيت» از او شكل نمى گيرد. و بدون تبعيت از او «دين دارى» تحقق نمى پذيرد. و بدون دين دارى سرگشتگى و «ضلالت» و واماندن در ظلمات قطعى خواهد بود و چنين است كه در مقام دعا به ما آموخته اند:

«اللّهم عرّفنى حجّتك فانّك ان لم تعرّفنى حجّتك ضللت عن دينى».

«خدايا حجّت خويش را به من بشناسان كه اگر حجت خود را به من نشناسانى، از مسير دين خويش گمراه خواهم شد».

و فرموده اند:                                    «من انكر المهدى فقد كفر».

«هر كس مهدى(عليه السلام) را انكار كند، كافر گرديده است».

و فرموده اند:                                    «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية».

«هر كس بميرد در حالى كه امام زمانش را نشناخته باشد به مردن جاهليّت مرده است».

بر اين اساس است كه دين اسلام جز در محدوده «تشيّع» ـ كه همان تبعيّت دينى است ـ شكل نمى گيرد.

و تبعيّت از فرامين دينى جز بر اساس «امامت» ـ كه همان رهبرى الهى است ـ معنا پيدا نمى كند.

و اعتقاد به امامت و رهبرى در دوران پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، جز با قبول «مهدويّت» ـ كه همان جهانشمولى هدايت است ـ سامان نمى يابد.

«تشيّع» چيزى جز حقيقت اسلام ناب محمّدى نيست.

«امامت» چيزى جز استمرار رسالت پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نيست.

و «مهدويّت» چيزى جز حيات و پويايى امامت در عصر غيبت، و حاكميت جهانى يافتن توحيد و عدالت در عصر ظهور نيست.

همين نوع نگرش است كه دشمنان اسلام را در طىّ تاريخ به توطئه چينى و دسيسهورزى هاى گوناگون براى محو تشيع و امامت و مهدويت وادار ساخته است.

همواره به منظور پيدايش زمينه براى فعاليت پيروان كفر و نفاق، رهروان راه «تشيّع» تحت فشار قرار گرفته اند.

به انگيزه تقويت اسلام خلافت و توجيه مصلحت طلبى هاى مسلمان نمايان حاكم، پيرامون «امامت» شبهه انگيزى شده است.

و براى سركوبى مبارزان و نااميد ساختن مصلحان، اصل «مهدويت» مورد انكار واقع گرديده است.

با اين همه تنها «اصالت تشيّع»، «غناى امامت» و «اعتبار مهدويت» بوده است كه بقاى سنّت راستين پيامبرى و تحقق پذيرى تعاليم قرآنى و رشد معارف آينده ساز و آرمان گراى ولايى را تضمين نموده است.

 

كتابى كه پيش رو داريد، يكى از تأليفات گرانمايه استاد عاليقدر و محقق صاحب نام، آية الله العظمى صافى گلپايگانى است كه با بهره گيرى از شيوه پرسش و پاسخ ـ كه يكى از مؤثرترين شيوه هاى بررسى و نگارش است ـ پيرامون سه محور اساسى «تشيّع»، «امامت» و «مهدويت» نگاشته شده و شبهه هاى موجود را در حدّ ضرورت و مجال مختصر اين مجموعه، پاسخ گفته است.

و من الله التوفيق

واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران

شعبان 1419

 

مقدمه مؤلف

  بسمه تعالى

مطالبى كه خوانندگان محترم در اين رساله مطالعه مى فرمايند، توضيحاتى است درباره امامت و رهبرى امّت و اعتقاد به مهدويت و ظهور حضرت مهدى صاحب الامر ـ ارواح العالمين له الفداه ـ كه بصورت پرسش و پاسخ تقديم مى شود.

اميد است در آستان فرشته دربانِ آن قطب جهان و ولى دوران و كهف امان و صاحب عصر و زمان(عليه السلام)به عنوان ران ملخى از مور بسيار ضعيف و ناتوان و نيازمند به عنايات آن رهبر خوبان، به شرف قبول نايل آيد.  

و ما توفيقى الاّ بالله عليه توكلت و اليه انيب

 

تشيّع

عدم تأثير عوامل تاريخى   در پيدايش تشيّع

  پرسش اول:

 آيا عوامل تاريخى در پيدايش تشيّع مؤثر بوده است؟ يا اين آيين يك برنامه اعتقادى است كه از آيات قرآن و فرمايشات صريح رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)استفاده شده است؟

پاسخ:

  در اين جا براى روشن شدن موضوع و اين كه در پيدايش شيعه و اعتقاد به وجود امام منجى(عليه السلام)، حوادث و علل تاريخى هيچ نقشى نداشته اند و تمامى اعتقادات شيعه يك برنامه تمام عيار اسلامى است كه از همان منابع و مآخذى كه سائر معتقدات مسلمانان از مبدأ تا معاد استفاده مى شوند، اخذ شده اند به توضيح چند مطلب مى پردازيم:

 

الف ـ پى ريزى و شكل گيرى تشيع در عصر رسالت:

بر طبق دلايل محكم تاريخى و احاديث متواتر پى ريزى و شكل گيرى تشيع در همان عصر رسالت انجام گرفته است و از سال هاى آغاز دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اين كار شروع شده و از طريق طرح حديث ثقلين و ابلاغ رسمى و همگانى آن در جريان غدير خم و... پايان يافته است.

البته رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در آن بيمارى كه منجر به رحلت شان شد مى خواستند كه آن به صورت كتبى هم نوشته شود كه به شهادت ادله محكم تاريخى و روايات معتبر با منع عمر و بى ادبى يى كه به پيامبر خدا شد آن حضرت را از نوشتن آن بازداشتند.

اصول اعتقادى شيعه در جاى جاى رهنمودهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مورد اشاره قرار گرفته است، به عنوان مثال رهبرى امت اسلام بارها در فرصت هاى مناسب در سخنان حضرت رسول به چشم مى خورد و اهميت مسأله امامت به اندازه اى در فرمايشات آن حضرت مورد تأكيد واقع شده است كه حتى در ضمن يك روايت معروف و بلكه متواتر فرموده اند:

«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية».

]«كسى كه بميرد و امام زمانش را نشناخته باشد به مرگ جاهليّت از دنيا رفته است».[

مرگ در حال جهل به امام با مردن در دوره جاهليت برابر و بلكه عين آن شمرده شده است و يا اينكه شرايط امام چيست و امام از چه طايفه اى است و اينكه عدد ائمه(عليهم السلام)دوازده نفرند، همه بر حسب روايات متواتر از طرف شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بيان شده است.

همچنين صفات علمى و روحى امام و اين كه بايد اعلم و اكمل از همه باشد و نيز اين مطلب كه جانشينى پيامبر و امامت امت بعد از آن حضرت يك منصب الهى است كه مثل اصل رسالت از سوى خدا برگزيده مى شود و بسيارى امور ديگر كه در قرآن و مصادر روايى مطرح شده است.

فكر شيعى در همان سال هاى اول ظهور اسلام بر اساس متون اصلى اسلام پى ريزى شده است ولى در آن عصر در برابر تفكر شيعى فكر مخالفى ـ كه مدت ها بعد با عنوان فكر سنى ناميده شد ـ قرار نگرفته بود و اسلام و مسلمانان به دو شعبه تقسيم نشده بودند. زيرا افرادى كه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فكر مخالف را ـ كه موجب انشعاب در صفوف مسلمين شد ـ مطرح كردند، در حيات آن حضرت به طور علنى در برابر اسلام ناب ـ كه بعدها به نام اسلام شيعى معروف شد ـ نمى توانستند موضع گيرى نمايند.

اين انشعاب به طور رسمى بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با اجتماعِ عده اى در سقيفه و تعيين جانشين براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) خودنمايى كرد.

بايد اضافه كنيم كه بر طبق رهنمودهاى ارائه شده در قرآن كريم يك مرجع و منبع معتبر به منظور تفسير و تنظيم و تشريح عقايد در اسلام پيش بينى شده و در آيات متعدد از جمله در سوره نساء به آن تصريح شده است:

(...وَ لَو رَدُّوهُ اِلىَ الرّسولِ وَ اِلى اُولِى الاَمرِ مِنْهُم لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُم).

]«در حالى كه اگر آن را به پيامبر و پيشوايان بازگردانند، از ريشه هاى مسائل آگاه خواهند شد».[

از اين آيه اصل اختصاص رهبرى به رسول و اولى الأمر كه همان امامان معصوم اند استفاده مى شود.

برحسب احاديث متواتر، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اين مرجع صالح را كه همان عترت آن حضرت و ائمه اهل بيت هستند به صراحت معرفى كردند و فرمودند: آن ها با قرآن و قرآن با آن هاست و از هم جدا نخواهند شد.

و حتى در ضمن يك حديث اضافه كردند:

«فان فينا اهل البيت فى كل خلف عدولا ينفون عنه تحريف الغالين و انتهال المبطلين».

]«در ميان ما اهل بيت، در هر نسلى، كسانى هستند كه در دين استوارند و هرگونه تحريف غلو كنندگان و فتنه اهل باطل را، از دين دور مى كنند».[

 

ب ـ مبدأ طرح مسأله خلافت:

مسأله «رهبرى امت در دوره بعد از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) » از همان آغاز بعثت و نزول وحى كم و بيش مورد توجه بوده است و حتى داستان آن شخص كه ايمان آوردن به آن حضرت را مشروط به اين كرد كه بعد از آن حضرت رهبرى با او باشد ولى حضرت نپذيرفتند مشهور است.

اصل ديدگاه شيعه در مورد جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مطلبى است كه در زمان آن حضرت به دستور خدا و به وسيله شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به همه مردم اعلام شد و در آن زمان كسى با آن مخالف نكرد بلكه همه مردم حتى كسانى كه بعدها جريان سقيفه را به وجود آوردند، شادى كردند و ضمن بيعت آن را تبريك گفتند، اما توطئه ها و نقش كشى هاى سرّى را از همان لحظه شروع كردند و تا آن جا پيش رفتند كه مى خواستند پيامبر را ترور كنند.

بعد از پيامبر مسأله به صورت بحرانى متجلى شد و مخالفان با شدّت و قساوت فوق العاده به اسم مصلحت وارد عمل شدند و با تهديد و جوّسازى فضايى را به وجود آوردند كه در نهايت با برنامه اى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اعلام كرده بودند مخالفت نمودند تا آن جا كه نسبت به مقام قُدس حضرت زهرا(عليها السلام) مرتكب اهانت و جسارت شدند و سير تاريخ مسلمين را از مسيرى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)معين كرده بود منحرف نمودند.

با خشونت بى اندازه اى كه نشان دادند حتى حرمت يگانه فرزند پيامبر را هتك نمودند البته در سال هاى اول دو تفكر شيعى و سنى با تدبيرى كه على (عليه السلام) در پيش گرفتند، به طور شديد و علنى رو در رو قرار نگرفت و فقط مسأله در اذهان آنان كه به مشروعيت حكومت مى انديشيدند باقى بود و سايرين هم كه بى تفاوت يا وابسته به حزب حاكم بودند بحثى از آن به ميان نمى آوردند و چه بسا كه آن را پايان يافته مى شمردند ولى افرادى مثل عمر بن الخطاب متوجه بودند كه با وجود آن برنامه هاى اعلام شده از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)عمل شان همواره از لحاظ مشروعيت مورد سئوال قرار خواهد گرفت لذا با اِعمال سياست هاى خاصى از بازگشت مردم به آن تفكر اصيل اسلامى جلوگيرى مى كردند و به همين علت بود كه تا حدود يك قرن و نيم روايت حديث از پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را ممنوع كردند و چون عمر مى دانست پس از او اگر براى كنار زدن على (عليه السلام)چاره اى نينديشد حتماً او روى كار خواهد آمد نقشه تازه اى كشيد.

او مى دانست اگر آن وصيت را ـ كه معلوم نشد واقعى است يا عثمان در وصيت نامه نوشت ـ به ابوبكر نسبت ندهد بعد از مرگ عمر تفكر شيعى به صورت شديدتر دوباره مطرح و نقشه هاى آن ها نقش بر آب خواهد شد.

از اين رو مسأله شوراى شش نفرى را طراحى كرد و طورى برنامه آن را تعيين نمود كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) باز هم خانه نشين شود.

با اين حال در اين جا نيز برنامه تعيين شده از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در خاطره ها تجديد شد و بالاخره در اواخر دوره عثمان كه مظالم وى موجب خشم و نفرت عموم، نسبت به او شد و مسلمانان را به قيام بر عليه او برانگيخت. به اين ترتيب، بار ديگر مسأله جانشينى پيامبر از نو مطرح گرديد و بسيارى از صحابه به همان دستور اصلى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)بازگشتند و على(عليه السلام) را جانشين به حق پيامبر اعلام كردند و اطاعت و جهاد در تحت فرمان او را بالاترين عبادات دانستند.

بنابر اين عقيده شيعه درباره جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) هيچ گاه به فراموشى سپرده نشد و قلب مردم هميشه از تعلق خاطر به اهل بيت و اين كه آن ها مظلوم واقع شده اند و حقشان غصب شده است خالى نبود و گفته هاى شخصيت ها و شعر شعرايى چون فرزدق در برابر هشام، مطرح بودن اين ديدگاه شيعى را آشكار مى سازد و حتى فردى مثل موسى بن نصير ـ حاكم آفريقا كه غلام او طارق، اسپانيا را فتح كرد ـ با اين كه جزو كارگزاران حكومت بنى اميه بود از طرف داران تفكر شيعه است و سرانجام با آن همه خدماتى كه از او صادر شد به همين خاطر اموالش مصادره شد و از كار بركنار گرديد.

و حتى كار به آنجا منجر شد كه اين ديدگاه در خاندان معاويه و يزيد نفوذ كرد و پسر يزيد بن معاويه به طور رسمى جدّ و پدرش را محكوم و به حق حضرت على(عليه السلام) و اهل بيت (عليهم السلام) اعتراف كرد. و در دوره بنى عباس هم مسأله به همين وضع بود.

حقانيت تفكر شيعى و اصالت آن اگر چه از نظر سياست حكومتى نمى بايست مطرح شود و پيروان اين تفكر نبايد مسؤوليت هاى دولتى داشته باشند، ولى كار به آنجا رسيد كه خود حكام ظالم و غاصب بنى عباس مثل منصور و هارون و مأمون متوجه حقانيت اين تفكر شيعى شدند، هر چند در عمل آن را سركوب مى كردند.

«منتصر» و برخى ديگر از حاكمان بنى عباس در نتيجه گسترش تفكر شيعه در زمينه جانشينى پيامبر به اين ديدگاه تمايل پيدا كردند و حتى گفته اند «ناصر» كه در زمان وى سرداب غيبت در سامرا بازسازى شد خود را شيعه معرفى كرد و نقل مى كنند كه خود را نايب حضرت امام دوازدهم حضرت مهدى(عليه السلام)مى دانست.

از مجموعه اين مطالب معلوم مى شود اسلام راستين كه همان تفكر شيعى و اسلام مطرح در عصر رسالت است در طول اين چهارده قرن مطرح بوده است و تاريخ در بهوجود آمدن اين ديدگاه هيچ دخالتى نداشته است بلكه وجود اين ديدگاه در پيدا شدن حركت ها و نهضت ها و قيام ها و حوادث بزرگ مؤثر بوده است و به عكس آن چه برخى افراد بسيار ساده و كم اطلاع فكر مى كنند بايد گفت حكومت شيعى در مصر، آفريقا و ديالمه در ايران و عراق و بالاخره قيام صفويه همه حوادثى بودند كه ديدگاه شيعى آن ها را بهوجود آورد وگرنه آن ها در بهوجود آمدن اين ديدگاه هيچ نقشى نداشته اند.

 

ج ـ تسنّن و اصطلاح فرقه اى آن (در برابر تشيّع) بعد از عصر رسالت:

اين تحليل كه تشيّع هم مانند تسنّن از آغاز شكل سياسى داشته و به تدريج پشتوانه مذهبى يافته است صحيح نيست. مخالفت با جانشين اعلام شده از طرف پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)جنبه سياسى داشت و همان سياست موجب انشعاب و اختلاف شد و نظر جديدى را در برابر اعتقاد به امامت بهوجود آورد و باعث شد كه پيروان اسلام اصيل و ناب به صورت يك فرقه و با نام شيعه جهت گيرى سياسى داشته باشند.

ولى سياستى را كه شيعه پس از اين جريان به عنوان يك گروه سياسى دنبال كرد بر اساس تعاليم واقعى اسلام بود و پيش از آن كه رنگ سياسى بگيرد يك اصل عقيدتى و دينى بود و عقيده اى بود كه سياست را نيز فرا گرفته بود.

از اين رو سياست مداران با اين عقيده مخالفت مى كردند و كوشش مى كردند كه در برابر آن يك فرقه و جريان فكرى تازه اى مطرح كنند و از اين طريق به سياستى كه خلافت را از مسير تعيين شده منحرف ساخت با صرف مخارج بسيارى و تطميع و تهديد و ارعاب در دوره هاى بعد شكل مذهبى دادند.

البته اين جريان صرفاً خواهان در دست داشتن مديريت جامعه بود و اگر در ديدگاه شيعه اين جبنه را نمى ديدند با آن معارضه نمى نمودند و در برابر آن فرقه اى به نام اهل سنت راه نمى انداختند.

بنابر اين سياست، عامل مخالفت با تشيع و برنامه اعلام شده از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)گرديد و در آغاز سردمداران اين سياست بدون اين كه تفكر روشنى ارائه دهند در آن وضع آشفته دست به كار شدند.

عوامل زيادى ـ كه عمده آن ملاحظه خطر نابودى اسلام از درگيرى مسلحانه داخلى بود ـ رقباى مذهبى سياسى آن ها را از دست به شمشير بردن باز مى داشت، اين كار رهبران مخالف تفكر شيعى را در به دست گرفتن زمام امور يارى داد.

با اينكه آن ها تفكر ثابتى كه در عمل از آن پيروى كنند نداشتند و اصل بيعت و گزينش مردم را هم هيچ گاه محترم نشمردند پايه حكومت آن ها زور و ارعاب بود.

بعد از ماجراى سقيفه كه سبب روى كار آمدن ابوبكر شد، عمر با خشونت و غلظت خاصى كه داشت شمشير كشيده در كوچه ها مى گشت و مردم را به بيعت با ابوبكر مجبور مى نمود و كار اين اجبار تا آن جا رسيد كه از على(عليه السلام)نيز خواهان بيعت شدند و آن حضرت را نيز براى بيعت گرفتن ـ پس از جسارت هاى ناگفتنى به حضرت زهرا(عليها السلام)و هتك حرمت خانه او ـ با زور به مسجد بردند.

حكومت خود عمر ـ كه بر طبق ادعاى خودشان، به وصيت ابوبكر شكل گرفت ـ چنين بود كه گفتند وقتى ابوبكر در حال جان دادن بود ـ گاهى از هوش مى رفت و گاهى به هوش مى آمد ـ در صدد وصيت كردن برآمد و در اين حال وى بى آن كه حاكم بعد از خود را معرفى نمايد عثمان اسم عمر را در وصيت نامه نوشت. وقتى ابوبكر به هوش آمد آن را تأييد كرد!

هر چه بود آيا اصلا وصيت در ميان بود يا نه؟ در هر حال عمر روى كار آمد و كسى هم در اين جا به ابوبكر نگفت: «غلب عليه الوجع» به گفته اين مريض كه هوشش را از دست داده است اعتبارى نيست، امّا به همين بهانه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را از نوشتن وصيت منع كردند!

در هر حال با تعيين ابوبكر، عمر زمام امور را به دست گرفت و خود او براى بعد از خودش شوراى شش نفرى معين كرد.

پس معلوم شد كه هيچ تفكر منسجمى كه بر پايه حق مردم در گزينش مبتنى باشد در كار نبوده است ولى وقتى عثمان كشته شد، مسلمانان به درِ خانه حضرت على(عليه السلام)هجوم آوردند ـ اگر چه او از نظر شيعه خليفه به حق بود ـ همه با او بيعت كردند. بعدها اگرچه مخالفين تفكر شيعى در كتاب هاى خود كوشيدند مبنايى شرعى براى حكومت بيابند و بيعت عامه يا اهل حل و عقد و حرف هاى متناقض ديگر و حتى غلبه و زور را به عنوان مبنى مطرح كنند ولى در حقيقت غير از زور چيز ديگرى معيار نبود و به گونه اى عمل كردند كه مردم غير از بيعت با ولى عهدى كه خليفه معين كرده بود چاره اى نداشتند.

بنابر اين مخالفان شيعه، در حكومت هيچ برنامه كلى نداشتند و حتى در دوره معاصر يكى از بزرگ ترين پژوهش گران آن ها كه اين حقيقت را دريافته است مى گويد:

اصلا اسلام در سياستِ تعيين حاكم، روش خاصى را پيش بينى نكرده است و به هرصورت كه خود مردم تعيين كنند همان صورت، حكم قانونى پيدا مى كند و جارى مى شود.

 

د ـ عامل تقسيم مسلمانان به دو گروه شيعه و سنى:

حقيقت اين است كه عامل اصلى آن تقسيم حب جاه و رياست بود.

برخى ديدند با وضعى كه پيش آمده آن ها در رهبرى آينده، سهمى ندارند لذا از همان عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به دسته بندى ها روى آوردند و از طريق طرح نقشه هايى وارد ميدان شدند و از جمله نقشه هاى مهم آن ها اين بود كه يك جريان فكرى جديدى را در مقابل ديدگاه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) طرح و سپس تبليغ كردند و شعار «حسبنا كتاب الله» سردادند تا از اعتبار نصوص موجود درباره اصل امامت بكاهند و در نهايت آن را بى اعتبار معرفى نمايند، به همين سبب وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)خواست وصيت خود را بنويسد، چون مى دانستند كه اين وصيت كَتبى موجب تقويت وصيت هاى شفاهى است، به شدّت مانع شدند و عمر به تعبيرى كه اهل سنت هم آن را نقل كرده اند گفت:

«غلب عليه الوجع! حسبنا كتاب الله».

]«اين سخنان را پيامبر از شدّت درد و غلبه مرض مى گويد! كتاب خدا براى ما كافى است».[

بنا به نقل بعضى ديگر، او گفت:

«ان الرّجل ليهجر».

]«پيامبر هذيان مى گويد» ـ نعوذ بالله ـ .[

در هر صورت وى مانع شد و گفت: «حسبنا كتاب الله» يعنى ما به وصيت پيامبر و تصريحات او نيازى نداريم.

لقب شيعه به پيروان حضرت على(عليه السلام) در همان عصر، توسط شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)داده شد. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پيروان مخلص او را شيعه ناميد ولى اين كار موجب تقسيم مسلمانان به دو گروه نشد. اگرچه افرادى چون سلمان و ابوذر و مقداد و... در همان عصر به حضرت على(عليه السلام) اعتقاد خاص داشتند و در مقابل هم، مخالفين هنوز گروه مستقلى نبودند و اين رهنمودهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره اصل امامت به اين معنا بود كه همگان از حضرت على(عليه السلام) پيروى نمايند.

اما مخالفت با اين دستور بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) علنى شد و مسأله حبّ رياست و حكومت بر مردم ـ همان چيزى كه برخى آرزومند آن بودند ـ موجب شد عده اى على رغم تصريح پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به جانشينى على (عليه السلام) با آن به مخالفت برخواستند و در جمعيت مسلمانان تفرقه ايجاد كردند.

و اگر بخواهيم پرده پوشى كنيم و براى اين تقسيم توجيه ديگرى هر چند غير واقعى ارائه كنيم، بايد بگوييم اين تفرقه از آن جا شروع شد كه جمعى از مسلمانان به خاطر ضعف ايمانى كه داشتند اصالت گفته ها و راهنمايى هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را در حد وحى معتبر نمى دانستند و گمان مى كردند كتاب خدا براى هدايت مردم كافى است و نيازى به گفته هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نيست. مثل اين كه خود را با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در درك مبانى و مقاصد قرآن هم رديف مى ديدند.

بنابر اين تابع برنامه و راهى كه او تعيين فرموده بود، نشدند و نظر شخصى و مصلحت و مفسده اى را كه خود درك مى كردند، بر دستورهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مقدّم داشتند و يا اين كه برخى از دستورهاى آن حضرت را حكومتى و مربوط به مديريت جامعه قلم داد كردند و آن ها را به مقتضاى شرايط تغيير پذير دانستند.

آن ها مسأله خلافت را هم از همين امور فرض مى كردند و معتقد بودند هر چند پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) جانشين خود را منصوب نموده باشد چون سخن و عمل آن حضرت ـ به زعم آن ها ـ به اندازه وحى اعتبار ندارد، در نتيجه مخالفت با آن جايز است و از همين رو بعد از رحلت آن حضرت اين افراد دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را ناشنيده گرفتند و آن را كنار گذاردند و با اين بهانه گيرى هاى نادرست خلافت را از مسيرى كه معين شده بود خارج كردند.

اين ها اگر چه براى مديريت جامعه در آن شرايط، نظام فكرى درستى كه خلافت بر آن استوار شود در دست نداشتند، با اين همه اصرار مى كردند كه شخصى كه برگزيده پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است نبايد يا مصلحت نيست عهده دار مديريت جامعه باشد. و اين در حالى بود كه آن ها در بعضى مسائل براى اجراى دستور ديگرى از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)پافشارى مى كردند ولى در اين مسأله به عكس عمل كردند، همان طور كه «اسامه» را وقتى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به عنوان امير لشكر معرفى كرد آن ها وى را در امارتش باقى نگذاشتند. در هر صورت آن ها براى خود اين حق را قائل بودند كه در دستورهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)تصرف نمايند و هر تغيير و تبديلى را كه به گمان خود لازم مى دانند انجام دهند و به عذرهاى بدتر از گناه متوسل شوند.

در برابر اين ها حضرت على(عليه السلام) و تنى چند از پيروان ايشان بودند كه معتقد به حقانيت تعاليم و دستورهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بودند و مى گفتند كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) حكم وحى را دارد بلكه خود وحى است چرا كه قرآن در اين باره مى فرمايد:

(وَ ما يَنطِقُ عَن الهَوى اِن هُو الاّ وَحى يُوحى).

]«و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد! آن چه مى گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست!».[

و مقصود از                                       (...وَ ما آتاكُم الرّسولُ فَخذوهُ وَ ما نَهيكم عَنه فَانتهُوا...).

]«آن چه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ـ و اجرا كنيد ـ و از آن چه نهى كرده خوددارى نماييد».[

امر و نهى هاى آن حضرت است كه بايد بى كم و كاست اجرا گردد و ما هرگز از ارشادات و تعاليم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بى نياز نيستيم. و دين اسلام از هر جهت جامع و كامل است و نقص و كمبود در آن متصور نيست.

در اصطلاح به اين گروه اهل نص مى گويند. اين ها مى گفتند باب تأويل و توجيه در اين احاديث بسته است و خلافت حضرت على(عليه السلام)به امر خدا از طريق وحى به پيامبر

(يا اَيّها الرّسولُ بَلّغ ما اُنزلَ اِليكَ مِن رَبّك...)

]«اى پيامبر! آن چه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملا ـ به مردم ـ برسان!».[

ابلاغ شده است.

در هر حال مسلمانان اين گونه به دو دسته تقسيم شدند و حقيقت آن است كه به كار بردن تعبير «اهل سنت» در مورد آن گروهى كه سنت را ردّ و در آن تصرف و تأويل مى كنند صحيح نيست بلكه سزاوار به اين عنوان همان كسانى هستند كه به قرآن و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)پاى بند بوده و هستند.

در ضمن منظور كسانى كه با تمسك به جمله: «حسبنا كتاب الله» مسلمانان را به دو دسته تقسيم كردند اين است كه اصل موضوع رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)همان كتاب الله است و نيازى به سنت پيامبر نيست! هر چند اين دسته با طرز فكرى كه داشتند با دستور صريح پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)درباره حضرت على(عليه السلام) مخالفت كردند ولى بعد از آن كه حضرت على(عليه السلام)را خانه نشين نمودند در موارد زيادى به سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بازگشتند. چون ديدند اين مبناى فكرى غلط آن ها پيش نمى رود با سر دادن شعار «حسبنا كتاب الله» نمى توان احكام مورد نياز را بدست آورد و مشكلات جامعه را حلّ كرد.

البته مخالفان تفكر شيعى از اين شعار بهره كافى بردند و گروه زيادى را كه اغلب عامى و ناآگاه بودند فريب دادند و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را از نوشتن وصيت بازداشتند، آن هايى را كه مى گفتند بايد دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را درباره خلافت حضرت على(صلى الله عليه وآله وسلم)محترم شمرد با اين بهانه كنار گذاشتند و اصل را بر اين گذاردند كه فقط قرآن محور است. هدف آن ها اين بود كه سخن از حديث غدير و يوم الدار و احاديث ديگر پيش نيايد و بعدها كه ديدند بدون احاديث نمى توانند امور را اداره كنند به اجتهاد در برابر احاديث دست زدند و در احكام خدا تصرف نمودند و به تأويل و توجيه و عمل به قياس روى آوردند و بسيارى از نصوص را مورد ترديد قرار دادند.

پيدايش مذهب تشيع همچون پيدايش اصل اسلام به حوادث تاريخى ارتباط ندارد. البته حوادث در موضع گيرى هاى سياسى افراد و وقوع بعضى رؤيدادها مؤثر بوده و هست اما در همه امور علت اصلى نيست، به عنوان مثال: از جمله اسباب و حكمت هاى غيبت امام زمان(عليه السلام) ـ به دلالت بعضى از اخبار ـ اين بوده است كه به بيعت با حاكمان ستمگر مبتلا نشود و ... ، امّا وجود آن حضرت و اصل غيبت ايشان بر طبق احاديث متواتر يك امر محقق الوقوع بوده كه برنامه آن از پيش معين شده بود و طبق آن پيش آمده است.

نه اين كه مسأله امامت به تدريج در طول زمان پيش آمده است و سير تاريخ ضرورت آن را لازم گرفته است.

از بررسى هاى تاريخى به روشنى معلوم مى شود كه اين جريان فكرى اهل تسنن درباره خلافت است كه در نتيجه يك سلسله علل تاريخى به وجود آمده است وگرنه تفكر شيعى درباره اصل امامت همان گونه كه بارها بيان شد از همان آغاز بعثت در نتيجه دستور خدا و رهنمودهاى روشن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پايه ريزى شده است.

بنابر اين اين تفكر شيعى بود كه تاريخ ساز شد نه اينكه تاريخ آن را ساخته است.

مخالفين تفكر شيعى مى گويند در اين باره رهنمودى از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در كار نبود، لذا پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نگرانى و تشويشى كه مسلمانان را فراگرفت موجب شد كه آن ها شخصى را به عنوان خليفه تعيين كنند و اين كار در سقيفه پس از بحث و كنكاش هاى زيادى انجام گرفت كه نتيجه آن اين شد كه ابوبكر به جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) انتخاب شد و پس از آن ابوبكر هم براى جلوگيرى از وقايع ناگوار و هرج و مرج در جامعه، عمر را به جانشينى خود تعيين كرد و عمر هم يك شوراى شش نفرى را براى بعد از خود تعيين نمود! كه در اين باره تصميم بگيرد.

همه اين رويدادها علل خاصى داشت كه اغراض سياسى در رأس آن ها بود گرچه طرف داران اين ديدگاه سعى دارند اين رخ داد مهم تاريخى را طبيعى جلوه دهند ولى واقعيت ها در طبيعى بودن اين حركت خدشه وارد مى سازد. و در مقابل ديدگاه شيعه درباره امامت را به طرق مختلف مورد تأييد قرار مى دهد.

 

هـ  ـ اساس مذهبى حمايت از رهبرى اهل بيت (عليهم السلام) :

پشتيبانى از رهبرى اهل بيت(عليهم السلام) از ابتداى امر بر اساس تعاليم اسلامى انجام مى گرفت. كسانى كه با سقيفه و جانشينى ابوبكر مخالفت مى كردند، انگيزه اى غير از انجام تكليف دينى و پاس دارى از تعاليم و رهنمودهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نداشتند.

مراجعه به كتاب هايى چون «اصل الشيعه و اصولها» ، «تاريخ الشيعه» و «الشيعه فى التاريخ» و دهها كتاب ديگر از شيعه و سنى حداقل اين مطلب را اثبات مى نمايد كه گرايش به تشيع از اوّل فقط يك انگيزه مذهبى داشته است.

خطبه هاى اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه اين را تأييد مى كند كه جاى گاه واقعى اهل بيت(عليهم السلام) همانا رهبرى مادى معنوى و مذهبى مردم بوده است كه حكومت از فروع آن به شمار مى آيد.

*   *   *

  شيعه و قيام مسلّحانه

  پرسش دوم:

  آيا از جمله شرط هاى امامت امام، قيام مسلحانه است؟ و آيا قيام مسلحانه به طور مطلق و در هر شرايطى جزء برنامه هاى شيعه است؟ يعنى شيعه بايد همواره در حال نبرد مسلحانه با نظام هاى ستمگر حاكم باشد؟ يا اين كه در اين موضوع نيز همان شرايطى كه در امر به معروف و نهى از منكر مطرح است مورد نظر مى باشد؟ و ديگر اين كه در قيام هاى مسلحانه عليه حكومت بنى اميّه، شيعه چه نقشى داشته است؟

پاسخ:

 

شيعه در برنامه جهاد با كفار غير از برنامه اسلام كه در كتاب هاى فقه مشروحاً بيان شده برنامه ديگر ندارد كه بسيارى از فقها شرط وجوب آن را حضور امام و دعوت او به جهاد مى دانند.

ولى در دفاع از كيان اسلام و نواميس مسلمين و دفع هجوم دشمنان از حدود و ثغور اسلامى خواه اين فيزيكى باشد يا فرهنگى و يا اقتصادى يك تكليف واجب همگانى است و حتى به حكم آيه شريفه:

(وَ اَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوّة وَ مِن رِباطِ الخَيلِ تُرهِبونَ بِهِ عَدُوّ اللهِ و عَدُوّكُم).

]«هر نيرويى در قدرت داريد، براى مقابله با آن ها ـ دشمنان ـ آماده سازيد! و همچنين اسب هاى ورزيده ـ براى ميدان نبرد ـ تا بهوسيله آن، دشمنِ خدا و دشمنِ خويش را بترسانيد!».[

آمادگى براى حفظ و حراست از مرزهاى فيزيكى و فرهنگى يك تكليف واجب الهى است. منتهى در جبهه جنگ و نبرد فيزيكى از طريق تهيه اسلحه نظامى و در جبهه دفاع فرهنگى و اقتصادى از طريق آماده كردن ابزارهاى خاص آن و در اين جهت عصر حضور امام (عليه السلام) با دوره غيبت فرق نمى كند.

همان طور كه خانه مسلمان و عيال و مال و جان او بايد مأمون از خطر و هجوم بيگانگان باشد،

«و من قتل دون ماله فهو شهيد»

]«و هر كس كه براى دفاع از دارايى خويش كشته گردد شهيد است».[

وطن اسلامى هم كه خانه همه است بايد از خطر در امان باشد.

اين اجمال برنامه در برخورد با دشمنان خارجى است. امّا در برخورد با جريان هاى ضد اسلام داخلى و عواملى كه از داخل منافقانه براى مقاصد جاه طلبانه به اسلام و مسلمين ضربه مى زنند، مواضعى كه براى دفع اين مفاسد انجام مى شود بايد در حدّى باشد كه بتواند آن حركت ضد اسلامى را برطرف نمايد.

البته در مواردى كه اين حركت، كيان اسلام را در خطر اندازد يا احكام اسلام و امنيت جامعه اسلامى را در معرض تهديد قرار دهد و دفع اين خطر به حركت نظامى نياز پيدا كند در چنين شرايطى قيام مسلحانه واجب مى شود.

خلاصه در تفكر شيعى بى تفاوتى در مقابل جريانات مخالف و ظالمانه محكوم است.

مسلمان بايد به تمام امورى كه به عزّت و شوكت اسلام و مسلمين و اعلاء كلمة الله است ارتباط پيدا مى كند اهميت بدهد در هر مورد به وظيفه و تكليف خود عمل كند.

مع ذلك از شرايط امامت امام چنانكه به زيديّه نسبت مى دهند قيام مسلحانه نيست و چنين نيست كه هر رهبر گروه مسلحانه هر چند از سادات و خاندان پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) باشد امام به حساب بيايد و كسى كه به ظاهر قيام و مبارزه مسلحانه نداشت به اين بهانه نمى شود او را غير امام دانست، چنانكه در مورد امام زين العابدين و امام باقر و امام صادق (عليهم السلام)چنين بود. چون

اولا: سياست غير مسلحانه آن ها در اعلاء كلمه اسلام و حراست از حق و نگهبانى از شرع در زمان خودشان از قيام مسلحانه كارسازتر بوده است.

ثانياً: همان طور كه در حديث محمود بن لبيد از حضرت زهرا(عليها السلام)روايت شده است «مثل الامام مثل الكعبة اذ يؤتى و لا يأتى» وظيفه مردم است كه گرد شمع وجود امام اجتماع كنند و براى نصرت او و اعلاء كلمه اسلام و پاس دارى از اهداف دين اعلام حضور كنند در آن صورت امام به هر صورت كه مقتضى باشد موضع گيرى مى كند.

چنانكه اميرالمؤمنين(عليه السلام) بعد از قتل عثمان وقتى مردم با آن شور و شوق از هر طرف براى بيعت با آن حضرت هجوم آوردند، مردم را بى جواب نگذاشتند. فرمودند:

«اما و الذى فلق الحبة و برأ النسمة لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها على غاربها و السقيت آخرها بكاس اولها و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عطفة عنز».

]«آگاه باشيد! به خدا سوگند، خدايى كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، اگر نه اين بود كه جمعيت بسيارى گِرداگِردم را گرفته، و به يارى ام قيام كرده اند، و از اين جهت حجت تمام شده است، و اگر نبود عهد و مسئوليتى كه خداوند از علما و دانشمندان ـ هر جامعه ـ گرفته كه در برابر شكم خوارگى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند، من مهار شتر خلافت را رها مى ساختم و از آن صرف نظر مى نمودم و آخر آن را با جام آغازش سيراب مى كردم، ـ آن وقت ـ خوب مى فهميديد كه دنياى شما ـ با همه زينت هايش ـ در نظر من بى ارزش تر از آبى است كه از بينى گوسفندى بيرون آيد!».[

و امّا در مورد قيام هاى مسلّحانه عليه بنى اميّه غير از شورش هايى كه از سوى خوارج برپا شد و هيچكدام هم به نتيجه نرسيد، انگيزه و علت سائر قيام ها خون خواهى از قاتلان حضرت سيدالشّهداء(عليه السلام) و اعتراض به مظلوميّت اهل بيت(عليهم السلام) بود و از جمله آن ها قيام عين الورده و قيام مختار است كه در هر دو تعداد زيادى از شيعيان شركت داشتند و سپس قيام جناب زيد و قيام هاى ديگر است كه همه از محبّت و مودّت نسبت به اهل بيت(عليهم السلام)و اعلام تنفّر و انزجار نسبت به بنى اميّه ناشى مى شد، لذا مى بينيم مردى چون كميل در قيام عبدالرحمان بن محمد بن اشعث شركت مى جويد و يا در قيام اخير كه منتهى به انقراض حكومت بنى اميّه و قطع سلطه آن ها از اكثر ممالك اسلام شد.

انگيزه اصلى واقعه جان سوز كربلا، و شهادت دل خراش زيد بن على(عليهما السلام) و يا در يك كلمه مظلوميت اهل بيت(عليهم السلام) بوده است.

بنابر اين در اين قيام هاى بر ضد بنى اميّه آن چه مهم بود نقش شيعه و استفاده از مواضع مظلومانه اهل بيت(عليهم السلام) است. هر چند بعد از شهادت سيدالشهداء(عليه السلام) سائر امامان در مقام قيام برنيامدند چون اوضاع را براى برقرار شدن حكومت عدل اسلامى از طريق قيام مسلحانه مناسب نمى ديدند، لذا در سنگرهاى ديگرى به انجام تكاليف الهى خود در خصوص نشر احكام و دفع بسيارى از بدعت ها پرداختند.

حتى در جريان آخرين قيام عليه بنى اميه بعد از پيروزى تنها شخصيتى كه براى زعامت از همه سزاوارتر بود امام جعفر صادق(عليه السلام) بود، ولى با اين كه به آن حضرت اين كار را پيشنهاد كردند، امام صادق (عليه السلام) از پذيرفتن آن خوددارى كرد و در پيش گرفتن چنين سياستى از جانب وى به اعتقاد شيعه در نتيجه يك فرمان از جانب پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بود كه بهوسيله وحى براى پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) خبر داده شده بود و به علاوه هر امامى تكليف خود را در برابر شرايط موجود بهتر از همه مى داند، و هميشه مهم تر را بر ساير امور مقدم مى نمايد، در اين مسأله هم اگر حضرت زعامت را مى پذيرفت، مصالح مهم اسلام ضايع مى شد، چون بر هر صاحب نظرى روشن بود كه در آن چنان شرايطى امكان اجرا احكام نورانى اسلامى و حاكميت بخشيدن به نظام عدل اسلامى فراهم نبود.

*   *   *

امام صادق (عليه السلام) و مذهب تشيّع

  پرسش سوم:

  آيا امام جعفر صادق(عليه السلام) بنيان گزار مذهب تشيع است، يا تبيين و تشريح كننده آن؟

پاسخ:

امام صادق (عليه السلام) تفكر اصيل شيعى را ـ كه چه بسا افرادى از دوستان و محبّان اهل بيت(عليهم السلام) آن را چنانكه بايد نشناخته بودند ـ به همگان شناساند وى با تأسيس آن مدرسه بزرگ علمى مردم را با حقايق اسلام راستين ـ كه با پيروى از على (عليه السلام) و اهل بيت(عليهم السلام)تحقق مى يابد ـ آشنا ساخت، در حالى كه در دوره هاى قبل از حضرت صادق (عليه السلام) زمينه گسترش معارف در حدى كه در عصر آن حضرت بود فراهم نشده بود.

اين بدان معنا نيست كه امام جعفر صادق (عليه السلام) بنيان گزار تفكر شيعى هستند، چون همان گونه كه پيش از اين يبان شد، تفكر شيعى در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به طور منسجم و مشخص بود و احاديث متواتر و ارشادات روشن گرانه نبى اعظم (صلى الله عليه وآله وسلم) كم و كيف آن را مشخص كرده بود و گذشت زمان و وقوع حوادث در تكميل آن هيچ گونه دخالتى نداشت، البته اين امور در تبليغ و ترويج و تنظيم آن در دوره هاى بعدى به ويژه در عصر امام صادق و امام باقر (عليهما السلام) مؤثر بودند و حتى خود اين حوادث، حقانيت اين تفكر را در مقابل تفكر مخالفان هرچه بيشتر آشكار كرد.

يكى از علل پيروزى تفكر شيعى در مسأله امامت اين بود كه مردم در دوره حاكميت بنى اميه اعمال و رفتارهايى را از مدعيان جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مشاهده كردند كه با هيچ يك از احكام و اصول اسلامى همخوانى نداشت.

اين كار حتى سبب شورش مردم عليه آن ها در موارد مختلفى شد، گرچه اين شورش ها اغلب به واسطه توسل به زور شكست خورد و حكومت بنى اميه در ظاهر ادامه پيدا كرد، ولى در كل اين حوادث سبب شد كه زمينه رسوخ و گسترش تفكر شيعى در دل هاى مردم فراهم شود.

*   *   *

پيش از امام صادق (عليه السلام)

   پرسش چهارم:

  آيا مذهب تشيع در فرمايشات پيشوايان دينى پيش از امام صادق(عليه السلام) نيز مورد بحث قرار گرفته است؟

پاسخ:

چنانكه پيشتر گفتيم تشيع يك تفكر اصيل اسلامى است كه از طرف شخص پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مطرح شده بود و هركس مى تواند اين معنى را از مطالب موجود در نهج البلاغه و كلمات اميرالمؤمنين(عليه السلام)هم استفاده كند.

امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهما السلام) ابعاد مختلف اين تفكر را براى مردم شرح دادند و اطلاعات مردم را در اين باره كامل كردند و افراط و تفريط هاى موجود در اين مسأله را برطرف نمودند.

آن ها ثابت نمودند كه اصل امامت يك تفكر اصيل و تمام عيار اسلامى است كه مرجع بيان حقيقت و حدود آن ائمه (عليهم السلام)مى باشند، همان گونه كه آنان مرجع تشريح و تفسير همه مفاهيم و اصطلاحات اسلامى و آيات قرآنى مى باشند وقتى موقعيت بى مانند و عظيم علمى آن ها مشخص شد همه فهميدند كه آن بزرگواران واجد همه صلاحيت ها و در عين حال يگانه منبع قابل اعتماد در شناخت اصل امامت و مفهوم كامل و اصيل آن مى باشند، البته اين بدان معنى نيست كه گمان شود اصل امامت امر ابداعى آن ها يا به قول بعضى كه به عالم غيب ايمان ندارند دست آورد تاريخ است.

از جمله روايات معتبر در نزد اهل سنت روايات على بن الحسين(عليه السلام) و امام محمد باقر (عليه السلام) و امام جعفر صادق (عليه السلام) است چنانكه «احمد شاكر» در شرح «الباعث الحثيث» نوشته است، موقعيت معنوى و امامت ائمه قبل از اين دو امام در دل هاى مردم بسيار استوار بوده است.

اين اعتقاد كه امامان قرآن ناطق هستند يعنى معانى و تعابير خاص قرآن را مى دانند قبل از امام محمد باقر (عليه السلام) در بيانات پدر بزرگوارش امام زين العابدين (عليه السلام) و قبل از او هم در روايات اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) بارها مطرح شده بود و شخص پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در ضمن احاديثى كه از حد تواتر هم گذشته است به اين مسأله اشاره دارند و آن حضرت ائمه (عليهم السلام) را هم رديف قرآن معرفى كرده اند، در كتاب هاى اهل سنت خطبه اى از امام زين العابدين (عليه السلام) نقل شده است كه در آن با صراحت از قرار داشتن امامت در اهل بيت (عليهم السلام) و اين كه اين بزرگواران يگانه مرجع و حجت الهى بر خلق اند به تفصيل سخن گفته شده است.

*   *   *

  علمى بودن ايدئولوژى شيعه

   پرسش پنجم:

با توجه به اين كه مديريت جامعه جز در يك زمان كوتاه پنج ساله عصر اميرالمؤمنين(عليه السلام) در اختيار ائمه (عليهم السلام)قرار نگرفت، برنامه حكومت دينى بر اساس ديدگاه شيعى تا چه حدّ از قابليت عملى بودن برخوردار و پياده كردن آن در جامعه امكان پذير است؟

پاسخ:

تفكر شيعى يك تفكر منطقى است كه زمينه و امكان پياده شدن را در متن تعليمات خود داشته و دارد.

ديدگاه شيعه در مسأله امامت اين است كه پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بايد زمامدار دينى و سياسى جامعه كسى باشد كه به تمام احكام و اصولى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آن ها را از جانب خدا به مردم آورده است داناتر باشد; كه بى ترديد در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) غير از على (عليه السلام)كسى اين ويژگى را نداشت، لذا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) او را به جانشينى خود برگزيد، سپس ساير ائمه شيعه را كه در كل دوازده نفرند به ترتيب براى مردم معرفى كرد و آن ها را به جانشينى خود منصوب نمود.

البته اين كار بخاطر نسبت سببى آن ها با پيامبر نبود بلكه ويژگى هاى معنوى و توانايى هاى علمى و... آن ها باعث شد كه خداوند از ميان مردم فقط آن ها را براى جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)برگزيند. چنانكه درباره جانشينان انبيا هم قرآن مى فرمايد:

(اِنّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبراهيمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلَى العالَمينَ).

]«خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد».[

مردم اگر بخواهند در همه امور در راه راست قدم بردارند، بايد از آن ها پيروى نمايند و آن ها را ولى امر و واجب الاطاعه بدانند و اوامرشان را مثل اوامر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) محترم بشمارند، در عين حال احكام و برنامه هاى كه در تفكر شيعى مطرح شده است امور خيالى و غير واقعى نيستند كه گفته شود امكان پياده شدن آن ها وجود ندارد، بلكه آن ها اصيل ترين تعليمات اسلامى اند كه اگر شرائط فراهم شود در هر جامعه اى قابل اجرا هستند.

اگر مى بينيم در يك بخش از تاريخ كسانى از تحقق پيدا كردن بعد سياسى آن جلوگيرى به عمل آوردند اين به معناى غير قابل تحقق بودن آن ها نيست، بلكه چون اين احكام با در نظر گرفتن واقعيت هاى وجود انسان طراحى شده اند. لذا همه جوامع بشرى به دنبال آن هستند ـ و بر طبق اعتقاد شيعه ـ در نهايت هم به آن خواهند رسيد و اين كار در آخر الزمان به وسيله آخرين حجت الهى انجام مى گيرد و جامعه بشرى با يك نظام و قانون واحد اداره خواهد شد.

علاوه بر اين كه در دعوت انبيا آن چه اصل است بيان حقايق و راه نجات و راه منتهى به رستگارى است كه حتى با علم به نپذيرفتن مردم بايد به آن ها اعلام شود كه:

(اِنّا هَدَيناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِراً وَ اِمّا كَفُوراً).

]«ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد ـ و پذيرا گردد ـ يا ناسپاس!».[

زيرا وظيفه پيغمبر تبليغ احكام الهى است كه از جمله آن ها است اصل امامت، اين مردم اند كه بايد دعوت انبيا را بپذيرند و در اجرا آن با انبيا و ائمه(عليهم السلام) همكارى كنند تا زمينه تحقق آن ها فراهم گردد.

عملكرد ائمه (عليهم السلام) و سياست هاى آن ها همه عملى و نتيجه بخش و در عين حال واقع بينانه بوده است.

مثلا عملكرد اميرالمؤمنين (عليه السلام) با در نظر گرفتن شرايط واقعيات موجود بود و عملكرد حضرت مجتبى (عليه السلام) و حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) هم اينگونه بوده است هر كارى را با در نظر گرفتن شرايط موجود انجام مى دادند مثلا امام حسن مجتبى (عليه السلام) اگر با معاويه صلح كرد تمام ابعاد مسأله را در نظر گرفت و در آن شرايط كارى بهتر از آن نديد و يا امام حسين (عليه السلام) آگاهانه از بيعت با يزيد امتناع كرد و تا كربلا رفت و آن مصيبت هاى جانكاه را پذيرا شد و در نهايت هم به مقصدى كه داشت رسيد.

بلى اگر امام حسين (عليه السلام) در شرايط ديگرى بودند يعنى مى ديدند زمينه و ابزارهاى به دست آوردن زمام حكومت آماده است باز براى كسب حق و دفع نامحرم از خلافت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اقدام مى كردند ولى در دوره ايشان شرايط به گونه اى بود كه آن حضرت مى دانست زمينه مساعد براى نيل به اين مقصد نيست، لذا با يك برنامه عظيم و بى مانندى كه به اجرا درآوردند رستاخيزى در جهان اسلام ايجاد كردند كه تا دنيا دنيا است آن رستاخيز احياگرِ اسلام زنده خواهد بود.

او يزيد و يزيديان و همه غاصبان خلافت را كه بعد از او آمدند اگر چه به ظاهر از غصب خلافت باز نداشت ولى در باطن قلب هاىِ مردم را از آن ها منصرف كرد و نقشه هاى معاويه را در برانداختن اسلام نقش بر آب نمود و كارى كرد كه در توصيف او بعدها گفته شد: اسلام «محمدى الحدوث و حسينى البقاء» است.

ساير ائمه (عليهم السلام) هم هر يك با توجه به شرايط موجود رسالتى را كه در حفظ اسلام بر عهده داشتند به خوبى انجام دادند.

اعتقاد به ظهور منجى و امام دوازدهم و مصلح آخر الزمان (عليه السلام)تسلّى بخش شيعه و سازنده روح مقاومت و صبر و ايستادگى در مردم بود و مانع از تسلط يابى و نوميدى و بى اعتنايى به دين شد، و آن يك اعتقادى است كه در متن تعاليم تشيع و احاديث معتبر به آن تصريح شده است و در عصر حضرت باقر و صادق (عليهما السلام) اين اصل بيشتر مورد توجه قرار گرفت و گرايش مردم به آن اصل با توجه به جناياتى كه زمامداران غاصب مرتكب مى شدند بيشتر شد.

مردم فهميدند كه ـ اگر بعضى از افراد بى تفاوت در عصر صحابه يعنى پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گمان مى كردند كه ايجاد تغيير در اصل امامت چندان تفاوتى در برنامه هاى اسلامى پيش نمى آورد ـ چه فاجعه اى به بار آورد و اسلام را چگونه از مسير خود منحرف كرد و خلافت غاصبانه وسيله عيّاشى و خوش گذرانى عده اى و به بند كشيدن مردم و بازگشت رسوم كسرى و قيصر و ديگر طاغوت ها شده است.

اين امر سبب تقويت ايمان آن ها به اصل امامت شد و فهميدند كه فقط اين تفكر است كه مى تواند برنامه هاى اسلامى را به اجرا درآورد و بر آن وضعيت اسف بار پايان دهد.

بنابر اين سيره و عملكرد شايسته ائمه (عليهم السلام) از يك طرف و رفتارهاى ستمگرانه غاصبان خلافت از طرف ديگر سبب شد كه تفكر شيعى هرچه بيشتر در دل هاى مردم نفوذ پيدا كند و به دنبال آن، گرايش آن ها به طرف ائمه(عليهم السلام) رو به فزونى گذاشت و از اين جا است كه مى بينيم امام صادق(عليه السلام) در زمان خود عليرغم تلاش سردمداران حكومت چنان محبوبيت عمومى پيدا مى كند كه حتى شيعه را به او مى شناسند.

 

موضع شيعه در برابر زمام داران غاصب

پرسش ششم:

موضع گيرى شيعه در برابر زمام داران چگونه و بر چه مبنايى بوده است؟

پاسخ:

مواضع شيعه هميشه بر اساس حفظ مصالح اسلام و بقاء دين و نفى مشروعيّت حكومت هاى ستمگر و غاصب بوده است و همواره به عنوان يك جبهه معترض تلاش كرده است كه يك حكومت مقتدر اسلامى بر پايه ولايت شرعيه ايجاد نمايد.

شيعه در تبيين مفاهيم شريعت تنها تابع نصوص كتاب و سنت است و با ديگران بر طبق دستور قرآن كه مى فرمايد:

(وَ جَادِلهُم بِالّتى هِىَ اَحسَن).

]«و با آن ها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن».[

و يا به شيوه گفتگو و مناظره نيكو و در مواقعى هم بر اساس اصل تقيه كه در شرائط خاصى در هر زمان و مكان كم و بيش ضرورت پيدا مى كند رفتار مى كند تا بتواند ديگران را به اسلام راستين و مفاهيم واقعى شريعت هدايت نمايد و جامعه را از تحت سيطره زمامداران غاصب و ستمگر و كارگزاران بى رحم آن ها خارج سازد.

از اين جا است كه مى بينيم شيعه در طول تاريخ پيوسته قيام هايى عليه قدرت هاى مسلّط داشته است.

شيعه معتقد به امامت كسانى است كه بارها از طرف پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به نام و عصمت آن ها تصريح شده است و شيعه در جهت گيرى ها هميشه بر اساس تعليمات اسلام و سيره شخص رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) عمل مى كند و در صورت فراهم نبودن شرايط لازم مثل بخشى از دوره زندگى اميرالمؤمنين (عليه السلام) سكوت و كناره گيرى ظاهرى را بر قيام ترجيح مى دهد يا مثل حضرت مجتبى (عليه السلام) رفتار مى كند تا اسلام را از خطر فروپاشيدگى نجات دهد.

اما واقعه كربلا و امتناع سيدالشهدا (عليه السلام) از بيعت با يزيد يك قيامى بود كه نه پيش از آن چنين حركتى سابقه داشت و نه بعد از اين نظير آن ديده خواهد شد.

آن حركت براى مسلمانان يك الگو و برنامه راهگشاى مبارزاتى است.

اگرچه آن قيام به ظاهر سركوب و مغلوب شد ولى در واقع يك قيام پيروزى بود چرا كه اسلام راستين را زنده كرد و عوامل يأس و نااميدى را از چهره شيعيان برطرف نمود و سبب ثبات فكرى و قوّت روحى آن ها گشت و پس از آن هم در بين شيعيان نهضت و يا قيامى كه سركوب شده و اميدها را به يأس مبدل نموده باشد واقع نشد و پيشوايان معصوم شيعه بر حسب روايات و به واسطه علم امامت كه از آن برخوردار بودند مى دانستند اعتقاد و ايمان به اهل بيت (عليهم السلام) را در دل هاى مردم بايد گسترش داد تا از طريق ارتقاء آگاهى آن ها و تربيت نيروهاى توانمند در عرصه هاى علمى و سياسى و فرهنگى زمامداران غاصب را از معارضه با آن ها بازدارند، به اين ترتيب زمينه حاكميت ديدگاه هاى اصيل اسلامى را فراهم سازند.

*   *   *

تهمت غلوّ به شيعه

پرسش هفتم:

برخى از نويسندگان، فرقه هايى از غلات را، در رديف شيعه قرار مى دهند و چه بسا شيعه را به غلوّ متهم مى سازند و ما مى دانيم اين يك تهمت است كه در زمان ما هم اين كار از طرف وهّابى ها بيشتر از راه چاپ و نشر رساله هايى در بين ناآگاهان به معارف شيعه دامن زده مى شود، اگر ممكن است در اين باره هم كمى توضيح دهيد؟

پاسخ:

مسأله عقايد غلوآميز در بين امم گذشته هم سابقه بيشترى دارد و در قرآن مجيد در مورد يهود و نصارى مى فرمايد:

(وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرُ ابْنُ اللهِ وَ قَالَتِ النَّصارى الْمَسيحُ ابْنُ اللهِ).

]«يهود گفتند: «عُزير پسر خدا است!» و نصارى گفتند: «مسيح پسر خدا است!»».[

در ميان مسلمانان هم اين بيمارى همان گونه كه حديث:

«لتسلكنّ سبل من كان قبلكم حذوا النّعل بالنّعل و القذّة بالقذّة حتّى لو انّ احدهم دخل حجر ضبّ لدخلتموه».

]«هرآينه راه هايى را خواهيد پيمود كه پيشينيان پيمودند، پابه پا و گوش تا گوش، حتى اگر يكى از آن ها در سوراخ سوسمارى وارد شده باشد شما هم وارد خواهيد شد».[

به آن دلالت دارد به صورت هاى مختلف پيدا مى شود كه از آن جمله است وضعى كه نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام)پيش آمد.

گروهى قائل به الوهيت و خدايى او شدند و آن حضرت را در ضمن اشعار خود به عنوان خداى خود مدح كردند، مثلا گفتند:

انت خالق الخلايق من***زعزع اركان خيبر جذما

قد رضينا به اماماً و مولى***و سجدنا له الهاً و ربا

]* آفريده شدگان را تو آفريدى، كسى كه پايه هاى محكم قلعه خيبر را

به لرزه درآورد.

* ما خشنوديم به او كه پيشوا و آقاى ما است و به خاك مى افتيم و سجده

مى كنيم او را كه خدا و پروردگار ما است.[

برخى از باب مبالغه و اغراق گويى نه اين كه واقعاً آن حضرت را خداى خود بدانند اين سخنان و اشعار را گفته اند، به علاوه از خود آن حضرت هم روايت شده است كه فرمود:

«هلك فىّ رجلان، محبّ غال و مبغض قال».

]«دو گروه درباره من تباه شدند، دوستى كه در دوستيش زياده روى كند، و دشمنى كه مقام و منزلت مرا منكِر شود».[

به هر حال افرادى در طول تاريخ بوده اند و هستند كه عقايد غلوآميز دارند اگرچه همه آن ها در اين حدّ نباشد كه كسى را تا مرتبه خدايى بالا ببرند در هر حال همه اين امور به نوعى انحراف از اسلام و ديدگاه هاى صحيح تشيع است اين گونه از عقايد بيشتر در ميان صوفيه كه اكثر از اهل سنت به حساب مى آيند پيدا شده است، امورى چون حلول و اتحاد، و... اغلب در كلمات آن ها به چشم مى خورد.

خوشبختانه مسأله تصوف در بين شيعه به بركت هدايت ائمه(عليهم السلام) نه تنها د رحدى كه در ميان اهل تسنن رونق داشت شيوع پيدا نكرد بلكه از طرف ائمه (عليهم السلام) و پيروان آن ها و علماى بزرگ مطرود و محكوم هم شد.

پس نسبت دادن اين امور نسبت به شيعه يك تهمت است، عقايد شيعه در هر يك از زمينه هاى: توحيد و نبوت و امامت و معاد و ساير امور از اين گونه مطالب غلوآميز و انحرافى خالى است، چون ائمه (عليهم السلام) به عنوان حافظان دين الهى در طول دو قرن و نيم چنان عمل كردند كه راه نفوذ براى عقايد شرك آميز بسته شد و حدود ثغور مبانى فكرى و اعتقادى شيعه از هر جهت معلوم و مشخص گرديد و بعدها علما هم از راه تدوين و تأليف كتاب هاى اعتقادى مثل اعتقادات مجلسى همه اين عقايد را به طور مشخص توضيح دادند.

البته عده معدودى به عنوان صوفى و اهل خانقاه در ميان شيعه هم بعدها پيدا شدند كه تحت عنوان ولايت و ارادت به على (عليه السلام)عقايدى غلوآميز را مطرح كردند. كه در هر مورد به همّت علماى آگاه پاسخ هاى مناسب به آن ها داده شد. در نتيجه نتوانستند زياد مقاومت نمايند.

شيعه احدى را در صفات جلاليه و جماليه با خدا شريك نمى داند. پيامبر و ائمه (عليهم السلام)را مخلوق و عبد خدا مى شناسد كه در هر جهت آن ها محتاج خدايند، تنها خدا را غنىّ بالذات مى دانند.

البته اوصاف و فضايل و مقامات عاليه و درجات كماليه اى كه شيعه براى اين بزرگواران بر حسب آيات و روايات معتبر ذكر مى كند و مثلا آن ها را حجت و امام و ولىّ امر و صاحب معجزات و كرامات مى داند، از هيچ يك از آن اوصاف بوى غلو و شرك استشمام نمى شود و همه حاكى از كمال و اوج مرتبه عبوديت و ميزان تسليم آن ها در برابر دستورات خداوند متعال است.

خلاصه اصل امامت از اصول اصيل اسلام است كه از آيات قرآن مجيد و احاديث فراوانى كه از شخص پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده استفاده مى شود و گذشت زمان و شكست ها و فتح ها در توسعه و تكامل آن هيچ نقش و اثرى نداشته است.

به علاوه اعتقاد به اين اصل مستلزم هيچ گونه غلوى نيست و تمام اوصافى كه بر حسب احاديث براى امام ثابت است منافاتى با اين ندارد كه امام بنده خدا است و مانند پيامبر به خدا محتاج است

«و لا يملك لنفسه نفعاً و لا ضرّا».

]«و توانايى سود و زيان خود را ندارد».[

و حتى امام پيامبر هم نيست يعنى به او شريعت و احكام شرع وحى نمى شود ـ هرچند محدَّث است يعنى ملائكه با او سخن مى گويند ـ ولى ارتباط او با ملائكه مثل ارتباط نبى با فرشته وحى كه احكام الهى را به پيامبر مى رساند نيست ـ چون اصول همه احكام قبلا بيان شده و رسالت و پيامبرى با رحلت حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) ختم شده است.

در امام شناسى مهم اين است كه فرد امامانى را كه از جانب خدا به وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) معرفى و به امامت منصوب شده اند بشناسد و آن ها را مثل پيامر (صلى الله عليه وآله وسلم)داراى رياست عام و ولايت مطلق بر كليه امور دين و دنيا بداند و غير از نبوت ساير صفات پيامبر را مثل علم و عصمت و... را براى آن ها هم ثابت بداند و خلاصه ائمه(عليهم السلام)را قائم مقام به حق آن حضرت در امور دين و دنيا بشناسد.

از نظر صاحبان تفكر مادى و كسانى كه به عالم غيب ايمان ندارند اعتقاد به عالم غيب و اديان الهى و اوصافى كه مؤمنان به پيامبران و اولياى خدا نسبت مى دهند همه غلوّآميز است. چون مؤمنان در حق آن ها به صفات و اعمال و خصاصى عقيده دارند كه شخص مادى از درك آن ها عاجز است لذا آن ها را غلوّ اهل ايمان در حق انبيا و اوليا به حساب مى آورد.

به عنوان مثال از نظر مادى ها، معجزات ابراهيم و موسى و عيسى(عليهم السلام) كه مؤمنان به آن معتقدند، همه نوعى غلوّ است. در حالى كه هيچ گونه غلوى در اين عقايد نيست. اين ها همه يك سلسله واقعيت هاى هستند كه منزلت والاى صاحبان آن ها را نشان مى دهد، غلوّ اين است كه پيامبر يا امام را با خدا شريك بدانيم يا خدا را با آن ها متحد بشماريم و...

*   *   *

  ارتباط شيعه با معتزله

پرسش هشتم:

علت تقسيم اصول دين به پنج اصل چيست؟ و آيا ارتباط شيعه با معتزله در آن نقشى داشته است يا نه؟

پاسخ:

شيعه در مسائل اسلامى و مذهبى با همه فرقه ها گفتگو و مناظره داشته است كه در كتاب هاى احتجاج و كلام به آن ها اشاره شده است، ولى در هيچ يك از مسائل اعتقادى تحت تأثير آن ها قرار نگرفته است، همان گونه كه بارها اشاره كرده ايم تفكر شيعى يك تفكر اصيل اسلامى است، ولى سائر فرقه ها نوظهورند.

عقايد شيعه منحصر در اين پنج اصل نيست، بلكه شامل مسائل زياد ديگرى هم مى شود، البته به يك بيان مى توان عقايد اسلامى و مذهبى را در توحيد و نبوت و معاد يا در توحيد و نبوت خلاصه كرد، زيرا سائر عقايد از امامت و معاد و غير آن ها جزء امورى هستند كه پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به آن دعوت كرده و از آن ها خبر داده است و بر حسب اخبار ايمان به نبوت ايمان به تمام آن چه نبى از آن خبر داده است.

«الايمان بالنبوة ايمان بكل ما انبأ عنه النبى».

]«اعتقاد به نبوت برابر است با ايمان به آن چه كه پيامبر از آن خبر داده است».[

بنابر اين، اين پنج اصل: توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد از جمله عقايدى است كه هر مسلمانى بايد به آن معتقد باشد، عقل و شرع هم آن را تأييد مى كند و خلاصه كردن عقايد در اين پنج اصل بدان جهت است كه شيعه مسأله عدل خدا و امامت را هم در رديف ساير اصول اعتقادى مهم مى داند ولى اهل تسنن ـ فرقه اشعرى ـ به آن معتقد نيستند.

شيعه عقايد اسلامى را به طور مستقيم از قرآن مجيد و از روايات پيامبر و ائمه (عليهم السلام)اخذ كرده است و در هيچ يك از آن ها تحت تاثير معتزله نبوده است چرا كه مذهب اعتزال بعدها به وجود آمده است.

اگر مى بينيم در بعضى مسائل مذهب اعتزال با شيعه نظر يكسان دارد، صحيح آن است كه بگوييم: آن ها با واسطه يا بى واسطه اين مطالب را از امامان شيعه اخذ كرده اند و مَثَل: «الجبر و التشبيه امويان و العدل و التوحيد علويان» كه معروف است، اين ادعاى ما را تأييد مى كند.

با وجود اين بعضى از نويسندگان كه از مذهب شيعه و سوابق آن بى اطلاع بوده اند و مذاهب معتزله و اشاعره را مورد بررسى و كاوش قرار داده اند چون علماى شيعه از جمله سيد مرتضى را در بعضى از عقايد با اشاعره مخالف ديده اند، گمان كرده اند كه آن ها معتزلى هستند.

*   *   *

امامت

  سرّ گزينش امامان (عليهم السلام)

 پرسش نهم:

سرّ گزينش امامان(عليهم السلام) به مقام امامت و ولايت چيست؟ آيا عقل بشر قادر است كه به آن پى ببرد؟

پاسخ:

اين سؤال تنها به انتخاب ائمه(عليهم السلام) اختصاص ندارد بلكه اين پرسش در مورد برگزيده شدن تمام انبيا و حتى ملائكه اى چون جبرييل، امين وحى و در مورد برترى بعضى از پيامبران بر بعض ديگر و بعضى اقوام و افراد و به اقوام و افراد ديگر، و همين طور برترى نوع انسان بر بسيارى از انواع مخلوقات ديگر هم قابل طرح است.

حقيقت اين است كه گزينش يكى از كارهاى خدا است كه آيات متعدد بر آن دلالت دارد، و از جمله آن ها است:

1 ـ آيه:                                                              (اِنَّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى العالَمينَ).

]«خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد».[

2 ـ آيه:                                                              (قُلِ الْحَمدُللهِِ وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الّذينَ اصْطَفى).

]«بگو! حمد مخصوص خدا است و سلام بر بندگان برگزيده اش».[

3 ـ آيه:                                                              (يا مَريَمُ اِنَّ اللهَ اصْطَفيكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمين).

]«اى مريم! خدا تو را برگزيده و پاك ساخته و بر تمام زنان جهان، برترى داده است».[

4 ـ آيه:                                                              (اِنَّ اللهَ اصْطَفاهُ عَلَيكُم).

]«خدا او را بر شما برگزيده».[

5 ـ آيه:                                                              (اِنّى اصْطَفَيتُكَ عَلَى النّاسِ بِرِسالاتى).

]«اى موسى! من تو را با رسالت هاى خويش و با سخن گفتنم بر مردم برترى دادم».[

6 ـ آيه:                                                              (ثُمَّ اَورَثنَا الكِتابَ الّذينَ اصْطَفَينا مِن عِبادِنا).

]«سپس اين كتاب ـ آسمانى ـ را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم».[

كه حتى منصور خليفه عباسى هم مى گفت: امام جعفر صادق(عليه السلام) از مصاديق (الَّذينَ اصطَفَينا مِن عِبادِنا) ]«گروهى از بندگان برگزيده»[ هستند.

7 ـ آيه:                                                              (وَ لَقَدِ اصْطَفَيناهُ فِى الدُّنْيا).

]«ما او را در اين جهان برگزيديم».[

8 ـ آيه:                                                              (اَللهُ يَصْطفى مِنَ المَلائِكَةِ رُسُلا وَ مِنَ النّاس).

]«خداوند از فرشتگان رسولانى برمى گزيند و همچنين از مردم».[

9 ـ آيه:                                                              (وَ اِنَّهُم عِندَنا لَمِنَ المُصْطَفَيْنَ الاَْخيار).

]«و آن ها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند».[

10 ـ آيه:                                                            (وَ مِمَّن هَدَينا وَاجْتَبَينا).

]«و از كسانى كه هدايت كرديم و برگزيديم».[

11 ـ آيه:                                                            (وَاجْتَبَيناهُم وَ هَدَيناهُم).

]« ـ افرادى را برترى داديم ـ برگزيديم و به راه راست هدايت نموديم».[

12 ـ آيه:                                                           (وَ لكِنَّ اللهَ يَجتَبى مِن رُّسُلِهِ مَن يَشاءُ).

]«ولى خداوند از ميان رسولان خود هر كس را بخواهد برمى گزيند ـ و قسمتى از اسرارِ نهان را كه براى مقام رهبرى او لازم است، در اختيار او مى گذارد ـ ».[

13 ـ آيه:                                                            (اَللهُ يَجتَبى اِلَيهِ مَن يَشاءُ).

]«خداوند هر كس را كه بخواهد برمى گزيند».[

14 ـ آيه:                                                            (وَ كَذلِكَ يَجتَبيكَ رَبُّكَ).

]«و اين گونه پروردگارت تو را برمى گزيند».[

و آيات بسيار ديگر، كه همه به اين دلالت دارند كه گزينش از كارهاى حكيمانه و بلكه از سنّت هاى الهيه است.

از جناب زيد شهيد فرزند امام زين العابدين(عليه السلام) رساله اى بنام «الصفوة» باقى مانده است كه در همان قرن اول هجرى مسئله گزينش اهل بيت عترت را بررسى كرده است.

در عالم تكوين هم اعطاء مناصب مطرح است و لزوم آن كاملا قابل درك براى عقل است. همان طور كه نمى شود انواع منحصر در نوع انسان باشد، يا همه اعضا نمى شود چشم يا سر يا مغز باشند، و يا همه ميوه ها و درختان و گياهان و نباتات با ساق و بى ساق ـ نجم و شجر ـ نمى شود كه توت يا كدو باشد، و يا همه درخت نمى شود شاخ و برگ يا ريشه باشد; همه افراد هم نمى شود در خصلت ها و صفات و شكل و شمايل فرد كامل باشند، يعنى همه محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)يا على (عليه السلام) يا ابراهيم خليل (عليه السلام) و موسى كليم(عليهما السلام) باشند.

مسئله امامت و مأموميت و مبعوث و مبعوث اليه هم به اين ترتيب است، كه يا به واسطه تقديرات الهى و اسباب تكوينى است و يا به تعيين و تشريع و انتخاب مستقيم الهى انجام مى گيرد، در هر حال همه از آياتى است كه پر از اسرار و حكمت هايى است كه تنها خدا خود به آن ها عالم است.

در اين مسائل كسى يا چيزى حق ندارد كه بگويد، چرا من كس ديگر يا چيز ديگرى نشدم؟ يا مثلا چرا همه ملائكه جبرييل امين، و همه انسان ها محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله وسلم) نشدند؟ و يا چرا همه كوه ها و سنگ هاى عالم طلا نشدند؟ چون اگر چنان چيزى اتفاق مى افتاد كمال عالَم دچار نقص مى شد و نظم و هماهنگى موجود در بين اجزاء آن از بين مى رفت.

اين در حالى است كه قرآن كريم خود از نظم و هماهنگى دقيق موجود در بين اجزاء عالم اين گونه سخن مى گويد:

(وَ الشَّمْسُ تَجرى لِمُسْتَقَرٍّ لَّها ذلِكَ تَقديرُ الْعَزيزِ العَليمِ * وَ القَمَرَ قَدَّرناهُ مَنازِلَ حَتّى عادَ كَالعُرْجُونِ القَديمِ * لاَ الشَّمسُ يَنبَغى لَها اَن تُدرِكَ القَمَرَ وَ لاَ اللَّيلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فى فَلَك يَّسْبَحُونَ).

]«و خورشيد ـ نيز براى آن ها آيتى است ـ كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است، اين تقدير خداوند قادر و دانا است و براى ماه منزل گاه هايى قرار داديم ـ و هنگامى كه اين منازل را طى كرد ـ سرانجام به صورت «شاخه كهنه قوسى شكل و زرد رنگ خرما» درمى آيد نه خورشيد را سزا است كه به ماه رسد، و نه شب بر روز پيشى مى گيرد، و هر كدام در مسير خود شناورند».[

همه چيز جهان در جاى خويش است***نكو گر بنگرى نه كم نه بيش است

همه تقدير حق عدل است و حكمت***نيابد فهم ما اسرار خلقت

در عين حال عالم انسان عالم اختيار و انتخاب است، اسرار اين مسائل يعنى تقديرها و گزينش ها تا حدّ زيادى پيچيده است كه مى توان گفت اگر بشر ميليون ها سال ديگر هم كاوش و تحقيق كند باز هم اسرار ناشناخته بسيارى در پيش روى خواهد داشت.

خلاصه مباحث گذشته آن كه، عالم خلقت، عالم اسباب و مسببات است و در عين حال عالم انسان، عالم اختيار و تكليف است.

قضاء و قدر حكيمانه الهى بر همه امور حاكم است. پى بردن به علل انتخاب امام و پيغمبر و جهات تكوينى و اختيارى آن و مسائل ديگرى از اين قبيل نياز به احاطه علمى بر تمام اسرار افعال الله و كائنات دارد كه به دقايق آن تنها كسانى پى مى برند كه مورد عنايت خاص خدا واقع شوند ـ كه همه انبيا و ائمّه(عليهم السلام) چنين هستند ـ .

گرچه به همه افراد بشر از طرق مختلف پيشنهاد شده است كه به تسخير ماه و آفتاب و... بپردازند، چون خداوند آن ها را مسخر انسان ساخته است، آن ها مى توانند تلاش كنند كه به راز امور پى ببرند و از فوايد آن ها بهره مند شوند ولى اگر به علت يا علل پديده اى نتوانستند پى ببرند بايد آن را تقدير الهى بدانند و از بركات وجودى آن استفاده كنند.

بنابر اين ما موظفيم از تعاليم و راهنمايى هاى پيغمبران و امامان بهره بگيريم و نعمت وجود و هدايت آن ها را از اعظم نعمت هاى الهى بدانيم و آن ها را الگوى خود قرار دهيم و اگر فلسفه گزينش آن حجت هاى به حق الهى را با عقل ناقص خود نتوانستيم درك كنيم، نبايد به انكار و يا مخالفت آن ها بپردازيم، در غير اين صورت از جمله كسانى محسوب خواهيم شد كه در زمان خود پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) جاهلانه يا مغرضانه الهى بودن گزينش عترت را منكر شدند و قرآن كريم هم در ضمن آيه اى از آن ها چنين ياد مى كند:

(اَمْ يَحْسَدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللهُ مِن فَضلِهِ فَقَد آتَينا آلَ اِبراهيمَ الْكتابَ وَ الحِكمَةَ وَ آتَيناهُمْ مُلْكاً عَظيماً).

]«يا اين كه نسبت به مردم ـ پيامبر و خاندانش ـ بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مىورزند، ما به آل ابراهيم، كتاب و حكمت داديم و حكومت عظيمى در اختيار آن ها گذاشتيم».[

بر حسب تفاسير اين آيه در شأن آن ها نازل شده است. ما بايد از طريق تفكر و تعمق در اوضاع كائنات بفهميم كه هر چيز در جاى خاص خود واقع شده است و علم و حكمت الهى در همه مخلوقات بزرگ و كوچك پروردگار عالم نمايان است; لذا همان طور كه در آيه اى از قرآن كريم مى خوانيم

(اَللهُ اَعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسَالَتَهُ).

]«خداوند آگاه تر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد».[

بنابر اين انتخاب انبيا و اوصيا الهى از جمله امورى است كه همچون ساير كارهاى خداى عالم از حكمت خاص خود برخوردارند، هرچند بشر با علم و عقل ناقص خود قادر نباشد كه به اسرار و پيچيدگى هاى آن پى ببرد.

*   *   *

  علم خدا و علم غيب معصومين (عليهم السلام)

  پرسش دهم:

درباره علم غيب پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمّه طاهرين(عليهم السلام)توضيح دهيد و در ضمن ـ با توجه به اين اصل كه كسى با خدا در علم و سائر صفات كماليه جماليه شريك نيست ـ فرق علم خدا با علم امام و علم امام با پيغمبر را بيان كنيد؟

پاسخ:

  هر كس تاريخ و احاديث و كتاب هاى سيره و تراجم را مطالعه كند در اين امر كه حضرت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه طاهرين (عليهم السلام)از امور غيبى بسيارى خبر داده اند و اغلب آن ها با كمى فاصله در خارج واقع شده است شك نخواهد كرد.

اين اخبار خصوصاً آن چه از شخص رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) رسيده بسيار زياد است كه هر يك از آن ها جزء معجزات بزرگ اين خاندان به حساب مى آيند.

حتى به تصديق افرادى چون ابن خلدون در موارد زيادى امام جعفر صادق (عليه السلام) از امور غيبى خبر مى دادند، البته فرق بين علم غيب خدا و علم آن بزرگواران اين است كه علم خدا بالذات است ولى علم پيغمبر و امام غير ذاتى است، يعنى از طرف خداوند به آن ها اعطاء شده است.

خدا در همه صفات كماليه يكتا و بى همتا و بى نياز از غير است ولى پيغمبر و امام در علم و در همه صفات كماليه ديگرى كه دارند محتاج به خدايند و در يك كلام چه در ناحيه وجود يا در صفات هرچه دارند همه را از خدا دارند. قائم به او و عالم و قادر و موجود به او هستند.

و اما فرق پيغمبر و امام در آگاهى از امور غيبى از اين جهت است كه در علم پيغمبر بشرى ميان او و عالم غيب واسطه نيست در حالى كه ائمه(عليهم السلام) بخشى از اين علم را از پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كسب كرده اند.

در هر صورت آن چه مسلّم است آگاهى آن بزرگواران و اخبار ايشان از امور غيبى است كه مثل آفتاب در وسط آسمان روشن و ثابت است.

در اين مورد هر كس بخواهد به طور مفصّل از خبرهاى غيبى آگاهى به دست آورد بايد به كتاب هاى سيره و تواريخ ائمه (عليهم السلام)رجوع كند.

حقير نيز در كتاب هاى «فروغ ولايت»، «شرح دعاى ندبه» و «ولايت تكوينى و تشريعى» در حدّ فهم خود توضيحاتى و لو مختصر، داده ام.

*   *   *

  جلوه عملكردهاى ائمه (عليهم السلام)

 پرسش يازدهم:

سرّ اين كه عملكرد و سيره و روش ائمه (عليهم السلام) در انجام وظايف شان يك سان نبوده است، چيست؟

پاسخ:

برخلاف آن چه گفته مى شود عملكرد ائمه (عليهم السلام) در برخورد با حوادث گوناگون، كه تا حدودى شبيه به هم بوده اند زياد متفاوت نبوده است، چون همه عملكردهاى آن ها در محدوده اصول و برنامه هاى تشيع، كه همان اصول اصيل اسلامى است قرار داشته است و همه كارها و برنامه هاى آن ها نشان گر حقيقت اسلام و تعاليم نجات بخش آن بوده است و اگر مى بينيم پيامبر (صلى الله عليه وآله وس